![]() | ![]() |
اسم خودمو گذاشتم کبوتر حرم و خيالمو راحت کردم؛ همين؟
شعر زير رو بخونيد تا احساس شرمندگيمو بهتر درک کنيد:
هر روز در سکوت خيابان دوردست
روي خطوط نازکي از سيم مي نشست
وقتي کبوتران حرم چرخ مي زدند
يک بغض کهنه توي گلو داشت ... مي شکست ...
ابر سپيدي از سر گلدسته مي پريد
جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!
آنها که فکر دانه و آبند و اين حرم
جايي که هرچقدر بخواهند دانه هست
آنها براي حاجتشان بال مي زنند
اصلاً يکي به عشق تو آقا پريده است؟
رعدي زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه ي کلاغ، کلاغي که سخت مست ...
ابر سپيد چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتري به زمين رفت و بال بست
باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روي همان ارتفاع پست ...
آهسته گفت: من که کبوتر نمي شوم
اما دلم به ديدن گلدسته ات خوش است
سروده ي مژگان عباسلو
باز هم از ديروز بگم. آخر وقت، نشسته بودم تو آسايشگاه و داشتم با عجله «امين الله» مي خوندم. (چشمتون روشن! اين هم زيارت خادمش!) الحق زيارت امين الله يه چيز عجيبيه و معمولا اشک درآر. ولي ديروز اين جوري نبود؛ نمي فهميدم دارم چي مي خونم.
اون آخراي زيارت، يه جمله اي هست که هميشه به دادم مي رسه: «و مناهل الظّماء مترعة» خدايا! در ملک خدايي تو، براي تشنه ها حوض ها پر آبه.
به اينجا که مي رسم يادم از شش ماهه ي ابي عبدالله عليه السلام مي آد: چطور برا علي اصغر عليه السلام، يه قطره آب نبود؟!
همين ياد، اشکمو سرازير کرد...
اگه اشکتون سرازير شد، دعا يادتون نره.
ديروز باز هم مهمون آقا بودم. از بخت بد به جاي اين که تو صحن ها و بست هابرام تعيين پاس کنن، گذاشتنمون توي آسايشگاه به عنوان «کاربر سيستم»! بابا ما اومديم تو حرمش دور بزنيم؛ سيستم کيلو چند؟ چرا گذاشتينم تو قفس؟
القصه! داشتم ليست اسامي کشيک ها رو مرتب مي کردم. يهو به ذهنم اومد که: اين ليست ها که همه ش فيلمه؛ اسم ما تو ليست خودش هست؟!
تو برف مشهد، رانندگي ديدني بود. اونايي که تا قبل از برف، پا رو مي ذاشتن رو گاز و حساب هيچي رو نمي گردن، اون قدر محتاط شده بودن که بيا و ببين!
قربون خدا برم! با برفشم مي خواد ما رو آدم کنه. مي خواست بگه اگه من بخوام مي نونم سرعتتو بگيرم؛ حواست جمع باشه!
انگار برف باريده بود که خدا بهمون بگه: «کجا با اين عجله؟ پياده شو با هم بريم!»
يکشنبه شب مشهد برف مي باريد. صبح که بلند شدم برم حرم (براي کشيک هفتگي)، همه جا برف نشسته بود.
اونجا پارو دادن دستمون که راه زائراي آقا رو باز کنيم. حال و حولي بود!
موقع نماز ظهر، همين جوري هواي گريه داشتم. تو صف جماعت نشسته بودم و صداي اذونم مي اومد. رسيد به «حيّ علي خير العمل». يادم اومد که «خير العمل، برّ فاطمة و ولدها»: بهترين عمل، خوبي به فاطمه سلام الله عليها و فرزندانشه. به دلم افتاد که ما از صبح داشتيم براي زائراي پسر فاطمه پارو مي کرديم؛ يعني اينو از ما به عنوان بهترين عمل قبول مي کنه؟
[3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
[7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
[1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
[1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
[9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليهي افراد ممنوع
[آرشيو شده ها]
![]() | ![]() |