آفت دانش، فراموشي و تباهي اش، گزارش آن به نا اهل است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----5661---
بازديد امروز: ----22-----
بازديد ديروز: ----32-----
کبوتر حرم

 

   1   2      >
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
چهارشنبه 25/11/1385 ساعت 6:38 عصر

مدت هاست از اين دوستت گله مندي که چرا ديگر برايت نامه  نمي نويسد. حق داري، ولي باور کن آن احمدي که زماني مي نشست و برايت سطرها مي نوشت، حالا ديگر مرده است و فقط دعا کن که مسيحاي مشهد از روحش در او بدمد و حيات را به او برگرداند.


هميشه نامه هايم را با سلام و نام تو آغاز مي کردم. ولي حالا که قرار است ديگران هم اين نامه را بخوانند، بگذار جاي اسمت را خالي بگذارم تا هر کس که با ما احساس يکدلي و يکرنگي کرد، خود را مخاطب اين نامه احساس کند، پس آغاز مي کنم:


سلام ... جان!


آن شب به اين دوست مشهدي ات تلفن زدي و مثل خيلي از دوستان ديگر که - به ظاهر- در مشهد نيستند، به حالم غبطه خوردي و از ته دل، «التماس دعا» گفتي. آن شب، تو هم - ناخواسته- غفلت و بي معرفتي ام را به رخم کشاندي. دوستان ديگر، آن قدر من را آسماني مي پندارند که گمان مي کنند هميشه زائر آقاي مشهدم، من هم آن قدر شجاعت ندارم که حقيقتي را که آن شب به تو گفتم، با آنها در ميان بگذارم.


آن شب با حسرتي که خوب مي شد آن را احساس کرد گفتي: «هفته اي يک بار را که حتماً به حرم مي روي.» من هم، که ديگر نمي خواستم و نمي توانستم خودم را گول بزنم، گفتم: «نه.» آن قدرها با تو رفيق هستم که از پشت گوشي صداي شکستن دلت را بشنوم. از دست تو کاري بر نمي آمد، جز اين که براي تسکين احساس زخم خورده ي خودت و دل بيمار من بگويي: «سعي کن هفته اي يک بار را بروي. هرچه باشد، او «امام» است».


آتشم زدي با اين جمله. او «امام» است را کسي مي فهمد که معناي «امام» را بداند. «اشهد انّک تشهد مقامي» را باور کند، «امام» را در ضريحش محصور نداند و... همه ي اين ها را مي دانيم. مي دانيم که بايد براي حل معضل «امام نشناسي» مان به فکر چاره اي باشيم. اما چه چاره اي؟­


بگذار راحتت کنم. درد «امام نشناسي» با اين نامه و آن سخنراني و فلان مقاله و بهمان کتاب و ... علاج نمي شود. درمان را بايد از خود خدا خواست.


قرآن نمي خوانيم، وگرنه حال و روزمان اين نبود. خدا در قرآن با يک واسطه راه را نشان داده است، آن هم واسطه اي مثل پيامبر (ص): «اي پيامبر! به مردم بگو اگر خدا را دوست داريد، از من اطاعت کنيد تا خدا دوستتان بدارد...» ( آل عمران:31) تمام! اگر به حرف پيامبر و امامي که در اذن دخول او را «المفروض عليّ طاعته» مي خوانم، گوش کنم، خدا دوستدارم مي شود و اگر خدا دوستدارم شد، «اللّهم عرفني حجّتک» را در حقم مستجاب مي کند.


ما نمي فهميم، وگرنه همه ي زندگي مان شرح دعاي کميل است. «وخفي مکرک» يعني چه­؟ اين مکر پنهان خدا نيست که آدم در مشهد باشد و اين قدر دستش کوتاه­؟


باز هم منبر رفتم، نه؟­ از خودم خجالت مي کشم. تو اگر نکته اي گرفتي، ما را هم دعا کن.


خيالت را راحت کنم: بسياري از مردم مشهد از امام رضا عليه السلام دورند، همچنان که بسياري از اهالي مدينه از جدّ و پدر و مادرش دور بودند. ما مشهدي ها هم، حرم که مي رويم، اين بيت را با سوز زمزمه مي کنيم:


قربون صفات برم، از «راه دوري» اومدم


جاي دوري نمي ره اگه به من نگا کن


پانوشت:


اين ماجرا واقعي و اين نوشته مربوط به دوران قبل از تشرفم به خادمي آقاست، ولي همچنان از دست خودم شاکي ام.


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
چهارشنبه 25/11/1385 ساعت 11:16 صبح

به مناسبت سالروز شهادت امام سجاد عليه السلام


از کربلا آمده بود ... از قربانگاه «حق». پيش چشمش، «حق» مجسّم را سربريده و سرش را بر نيزه کرده بودند. در بيابان هاي اسارت، در کوفه و شام، تا توانسته بود از «حق» گفته و دفاع کرده بود، که حالا حق مجسم و امام زمان، خودش بود و بار سنگين هدايت امتي امام کش را بايد بر دوش مي کشيد. با علم امامت دريافته بود که چنين مردم مدرسه گريزي، معلمي مهربان در ميان خود مي خواهند تا به آنها چنان درس معرفت بياموزد که دنياي رنگين و ننگين يزيد در ديده شان رنگ ببازد و خودخواسته در مکتب اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله زانو بزنند.


 مي دانست که اين مردم، حق ناشناسند و ناسپاس؛ که نه حقيقت را مي شناسند و نه حق شناختن او را ادا مي کنند. در هياهوي تاخت و تاز بني اميه، در گوشه اي از خانه هاي گلين کوچه ي بني هاشم، دست به کار شد و از «حقوق» سخن گفت.


«رساله ي حقوق» امام سجاد عليه السلام را که مي خواني، خود را در محضر امامي مهربان مي بيني که خالصاً لوجه الله، درياي علمش را قطره قطره به تو مي نوشاند و همان اول کار، مي گويد: «اعلم بدان! اين جمله، بيش از آن که امري باشد، هشداري است به امت پيامبر اکرم که: «چرا نمي دانيد؟»


پس از آن، امام سجاد عليه السلام، تلخي اين هشدار را به شيريني دعايي درمي آميزد که: «رحمک الله» خدايت رحمت کند! و آن گاه، پنجاه «حق» را برمي شمارد که بر گردن انسانند و در تمام حرکات و سکنات، گرد او را گرفته اند و همه، اگرچه نه به ظاهر، حقوق خدا برانسان به شمار مي آيند: «بزرگ ترين حق خدا بر تو اين است که او را بپرستي و هيچ چيزي را شريک او قرار ندهي، که اگر از روي اخلاص چنين کردي، خداوند برعهده گرفته است که کار دنيا و آخرت تو را کفايت کند و آنچه از آن را که دوست داشته باشي برايت نگه دارد و از حق خود انسان بر او مي گويد و حق اعضاي بدن يعني حق زبان، گوش، چشم، پا، دست، شکم و فرج؛ و از حقوق اعمال و عبادات بر انسان يعني حق نماز، روزه، صدقه و قرباني؛ و از حقوق پيشوايان و فرادستان؛ و از حقوق زيردستان؛ و از حقوق خويشاوندان؛ و حق دوست و رفيق، همسايه، همنشين، بدهکار و بستانکار، مشاور و مشورت جو، نصيحت  گر و نصيحت جو، بزرگ تر و کوچک تر و ... و درپايان هر بند، «لاحول و لا قوة الّا بالله» يا کلامي مشابه مي گويد؛ شايد يعني اگر توفيق اداي همه اين حقوق را هم يافتي، به خودت نگيري.


اينها را که مي خوانم و مي بينم، تازه مي فهمم که تا کربلايي شدن، چقدر فاصله دارم! تازه مي فهمم که وقتي زيور عابدان چنين بر رعايت حقوق پاي مي فشارد، پس يعني عبادت، فقط در اين ظواهري که مي دانيم خلاصه نمي شود و بايد در آنچه مي دانيم و عمل مي کنيم، تجديدنظر کلي کرد.


پيش از اين گفته بودم که امام سجاد عليه السلام، روضه خوان کربلاست و حالا مي گويم «رساله ي حقوق» او، منبر روضه هاي کربلاست. اگر اين منبر بخواهد به روضه وصل شود، بايد پرسيد:


چرا حقوق حسين عليه السلام را ادا نکردند؟ اگر پيشواي مردم بود، چرا خيرخواهش نبودند و بر او شمشير کشيدند؟ اگر معلم بود، چرا بزرگش نداشتند و به سخنانش گوش ندادند؟ اگر اينها نبود و فقط همسايه بود، چرا کمکش نکردند و آب به رويش بستند؟ اگر اينها نبود و زبانم لال، بدهکارشان بود، چرا مهلتش ندادند؟


آيا حسين عليه السلام، حقي بر گردن امت نداشت و ندارد؟


و آيا کمترين حق فرزندش، امام سجاد عليه السلام، بر امت اسلام اين نيست که