![]() | ![]() |
کم و زيادش مهم نيست؛ همين که 17 روز قدم بر چشمانمان بگذاري و مردم قم را به نمايندگي از همه دلدادگان اين سرزمين به ميزباني بپذيري، برايمان بس است که تا قيامت بر تو فخر کنيم، به زيارتت بياييم و شفاعتت بجوييم.
امروز مي خواهم به زيارتت بيايم يا فاطمه ي معصومه! امروز که چشم گشوده اي و چشمان موسي بن جعفر – سلام الله عليهما – را روشن کرده اي به آمدنت و پدر شادمان از تحقق مژده اي است که پدرش – جعفر بن محمد عليهما السلام – سال ها پيش داده است: مژده ي آمدن تو.
براي زيارت تو، آن گونه که با چاشني «معرفت» آميخته باشد نه با الفاظ دست و پا شکسته دل خودم، به سراغ برادر محبوب و مهربانت مي روم؛ مولايم امام رضا عليه السلام، که به سعد اشعري قمي فرمود: اي سعد! از ما در نزد شما قبري هست. و سعد گفت: فدايت شوم! قبر فاطمه دختر امام موسي عليه السلام را مي فرمايي؟ برادرت فرمود: آري. «من زارها عارفاً بحقها فله الجنّة» هر کس که او را با معرفت به حقش زيارت کند، بهشت از آن اوست.
و آن گاه زيارت تو را اين گونه يادمان داد: نزد آن حضرت که رسيدي، بالاي سرش برو، رو به قبله بايست و 34 بار «الله اکبر»، 33 بار «سبحان الله» و 33 بار «الحمد لله» بگو و سپس اين گونه بخوان ...
زيارت نامه ي تو با درود بر پيامبران بزرگ الهي آغاز مي شود: «السلام علي آدم صفوة الله، السلام علي نوح نبي الله، ...» نوبت به جدت پيامبر اکرم حضرت محمد مصطفي – صلي الله عليه و آله – که مي رسد، لحن زيارت تغيير مي کند: «السلام عليک يا رسول الله، السلام عليک يا خير خلق الله ، ...» يعني در حرم تو، پيامبر و خاندان او – سلام الله عليهم – را مخاطب قرار مي دهم؛ يعني آن ها را پيش روي خود احساس مي کنم؛ يعني فاصله اي زماني و مکاني بين خود و آن ها نمي بينم: «السلام عليک یا امیر المؤمنین ... السلام علیک یا فاطمة سیدة نساء العالمین ... السلام علیکما یا سبطی نبی الرحمة و سیدی شباب اهل الجنة ...» بر مادرت و امامان معصوم – علیهم السلام – یکایک سلام می کنم تا نوبت به امام پرده نشین، حجة بن الحسن برسد: «السلام علی الوصی من بعده» اینجا باز لحن زیارت به «غایب» باز می گردد، تا داغ «غیبت» او را بر دل بیشتر احساس کنم. و پس از آن درودی ویژه نثار او می کنم: «اللهم صل علی نورک و سراجک ...»
آن گاه وقت آن می رسد که با خودت گفت و گو کنم، که دختر، خواهر و عمه ي اولیای خداوندی: «السلام علیک یا بنت رسول الله، السلام علیک یا بنت فاطمة و خدیجة، السلام علیک یا بنت امیر المؤمنین، ... السلام علیک یا بنت ولی الله، السلام علیک یا اخت ولی الله، السلام علیک یا عمة ولی الله، السلام عليک يا بنت موسي بن جعفر»
«السلام علیک، عرف الله بیننا و بینکم فی الجنّة ...» سلام دادن بر تو را که تمام می کنم، از خدا می خواهم که ما را در بهشت با یکدیگر آشنا کند، در شمار شما محشورمان نماید، به حوض پیامبر واردمان فرماید و ما را از جام جدتان از دست علی بن ابی طالب سیراب کند. از او می خواهم که شادمانی و فرج شما را نشانمان دهد، ما و شما را در خیل امت محمد – صلی الله علیه و آله – در آورد و معرفت شما را از ما نستاند که: «انّه ولی قدیر».
آن گاه به واسطه ي دوستی شما و بریدن از دشمنانتان و تسلیم خاضعانه در برابر خدا و یقین و رضایت به پیام پیامبر، به خداوند تقرب می جویم و رضای خدا و سرای آخرت را از او می خواهم: «اللهم و رضاک و الدار الآخرة».
چیزی نمانده زیارت نامه ات را ببندم که باز رو به تو می کنم و شفاعتت را می خواهم: «یا فاطمة اشفعی لی فی الجنّة، فانّ لک عندالله شأناً من الشأن» که تو در پیش گاه خدا جایگاهی بلند مرتبه داری.
آخر کار است و باید از خدا عاقبت به خیری بخواهم: «اللهم انی اسئلک ان تختم لی بالسعادة» و برای تضمین این پایان نیکو، از او می خواهم که حال کنونی ام را از من نگیرد: «فلا تسلب منی ما انا فیه»
آخرین نگاه ها را به ضریحت می اندازم و از خدا می خواهم که دعایم را اجابت کند و زیارتم را به کرمش قبول فرماید: «اللهم استجب لنا، و تقبّله بکرمک و عزتک ...»
ممنون از فرصتی که برای گفت و گو با خدا نصیبم کردی، بی بی! حرم تو آشیان امنی برای کبوتر سرگردان دل های مشتاق مناجات است. بگذار بی معرفت ها، «زیارت» و «توسل» را شرک و بدعت بخوانند ...
پ. ن. براي خواندن و شنيدن متن کامل زيارت نامه ي حضرت فاطمه ي معصومه سلام الله عليها، اينجا را کليک کنيد.
1. تو را به خاطر خودت دوست داشتن خوش است، آقا! نه اين که به توسل به در خانه ات نياييم و دست گدايي دراز نکنيم؛ بلکه از آن رو که بيشتر بشناسيمت و شيفته کمالت شويم و به عالم و آدم فخر بفروشيم؛ که بدانيم با شما بودن خير دنيا و آخرت است و بي شما بودن به هيچ نمي ارزد؛ که بخواهيم فقط با شما و شيعه شما باشيم.
جمعي از شيعيان در محضرت نشسته بودند که فرمودي: گنجينه هاى زمين و کليدهايش نزد ماست، و اگـر بـخـواهـم بـا يک پـايم به زمين فرمان دهم و بگويم هر چه طلا دارى بيرون بياور، زمين از من اطاعت مي کند. آن گاه با يک پايت فرمان دادي و روى زمين خطى کشيدي. ناگهان زمين شکافته شد. بـا دسـت مبارکت اشـاره اي کـردي، شـمـش طلايى بيرون آوردي و فرمودي: خوب بنگريد. يارانت نگاه که کردند، شمش هاى درخشان بسيارى را روى هم انباشته ديدند. يکى از آنان با شگفتي گفت: فدايت شوم! چه چيزها که در اختيار شماست و شيعيانتان در فقر و احتياج به سر مي برند. فرمودي: همانا خداوند، هم دنيا و هم آخرت را به ما و شيعيانمان عطا مي کند و آنها را به بهشت پر نعمت در مي آورد، و دشمن ما را به دوزخ مي برد. (اصول کافي، کتاب الحجة، زندگاني امام جعفر صادق عليه السلام)
2. در همه حال به تو پناه مي آورم که حجت خدايي و به اذن خدا کار خدايي مي کني. اشارتي کني کافي است تا بنيادهاي مستحکم فرو بريزد و از سنگ خارا آب گوارا بجوشد. فقط بايد که فراموشت نکنم و تو را علاج دردهايم بدانم که تو هم فراموشم نمي کني. از «صادق» جز وفا و صداقت چيزي نمي آيد.
ابوبصير، از اصحاب با وفايت، همسايه اي داشت به غايت بدکار و زشت کردار؛ از راه حرام اموالي به دست آورده بود و در خانه اش بساط رقص و آواز و عيش و نوش به راه مي انداخت و خود نيز شراب مي نوشيد. ابوبصير که از دست او به تنگ آمده بود، بارها به خودش شکايت برده بود، اما اثري نداشت. تا اين که روزي سفره دلش را نزد ابوبصير گشود و از بدحالي خود گله کرد و نوميد از خود و اميدوار به فضل شما، التماس دعا گفت: من گرفتار گناه شده ام و تو از اين ورطه جان به سلامت برده اي. اگر نزد صاحبت، امام جعفر صادق (ع)، يادي از من کني و احوال مرا برايش باز گويي، اميد است که خداوند به واسطه تو من را نجات دهد. اين «التماس دعا»ي خالصانه در دل ابوبصير اثر کرد و به مدينه که رسيد، پيغام را به شما رساند. فرمودي: به کوفه که برگشتي، اين مرد به سراغت مي آيد. از قول من به او بگو: از اين کارهايت دست بردار، من هم در عوض از جانب خدا بهشت را برايت تضمين مي کنم.
ابوبصير به کـوفـه که بـازگـشـت، همسايه به ديدارش آمد. بـه او گـفـت: مـن حـال تـو را بـه حضرت امام صادق عليه السلام عرض کردم و ايشان چنين فرمود. مرد گريست و گفت : تو را بخدا امام صادق عليه السلام به تو چنين گفت؟ ابوبصير سوگند ياد کرد که پيغام را با امانت رسانده است. سنگ دل همسايه بدکار شکست و رفت که به کارهاي خود سر و سامان دهد. چند روز بعد ابوبصير را خواست. ابوبصير وقتي به سراغش رفت ديد پشت در خانه خود نشسته و لباسي ندارد که به تن کند و مي گويد: هـر چـه مال حرام داشتم به صاحبانش رساندم و در راه خدا دادم، حتى لباسهايم را.
ابو بصير نزد دوستانش رفت و پوشاکى براي همسايه توبه کار خود فراهم آورد. چند روز ديگر همسايه پيغام داد که: بيمارم، نزد من بيا. ابوبصير به سراغش رفت و براي معالجه او در رفت و آمد بود تا آن که مرگش فرا رسيد. در بستر مرگ لحظه اي از هوش رفت و چون به هوش آمد، رو به ابوبصير کرد و گفت: امام صادق به ضمانت خود وفا کرد. و جان داد.
ابوبصير پس از مراسم حج خدمت امام صادق عليه السلام رسيد. هـنـوز يـک پـايـش در صـحـن خـانـه و پاي ديگرش در راه رو بـود کـه بى آنکه چيزى بگويد، از داخل اتاق صداي امام (ع) بلند شد: اى ابا بصير! اما به ضمانت خود درباره رفيقت وفا کرديم. (اصول کافي، کتاب الحجة، زندگاني امام جعفر صادق عليه السلام)
3. اين ها را گفتم که برايت با معرفت بيشتري اشک بريزيم. ماه شوال، دل ها دو بار راهي بقيع مي شود: يکي در هشتم اين ماه که سالروز تخريب اين بهشت زميني است و ديگر مثل فردايي که امام مظلوممان به زهر جفاي منصور به شهادت مي رسد. در لحظات آخر، چشم باز کرد و فرمود همه خويشان را جمع کنند. وقتي که همه حاضر شدند، نگاهي کرد و فرمود: شفاعت ما شامل کسي که به نماز بي اعتنايي کند، نمي شود.
ز هر طرف به کمان تير غم زمانه گرفت
دل مرا که بسي بود خون، نشانه گرفت
چو جد خويش علي سال ها به خانه نشاند
ز ديده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت
هنوز خانه زهرا نرفته بود ز ياد
که آتش از در و ديوار من زبانه گرفت
سپاه کفر به کاشانه ام هجوم آورد
مرا به زمزمه و ناله شبانه گرفت
ز باغ فاطمه صياد، مرغ سوخته را
دل شب آمد و در کنج آشيانه گرفت
سر برهنه و پاي پياده برد مرا
پي اذيت من بارها بهانه گرفت
هزار شکر که زهر جفا نجاتم داد
مرا به موج غم از مردم زمانه گرفت
چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول
که گه به زهر جفا گه به تازيانه گرفت
يا ابا عبدالله! يا جعفر بن محمد! ايها الصادق يابن رسول الله! يا حجة الله علي خلقه! يا سيدنا و مولانا! انا توجهنا و استشفعنا، و توسلنا بک الي الله، و قدمناک بين یدی حاجاتنا، یا وجیها عند الله! اشفع لنا عند الله
اين بار درمحيط گفتگوي ياهو (Yahoo Chat)، جايي که بيش از هر چيز بيابان مجازي دل ها و ذهن هاي سرگردان است، با کسي آشنا شدم که سرگرداني هاي زيادي را پشت سر گذاشته و به اسلام روي آورده بود. اين بانوي تازه مسلمان کانادايي از آن رو با ديگران تفاوت داشت که در کشمکش دشواري هاي دينداري در سرزمين غرب، به ثبات کامل و لازم نرسيده بود و هنوز جستجو مي کرد. اين چت غيرمتعارف را بخوانيد و برايش دعا کنيد.
سلام.
سلام. چطوري؟
خوبم، ممنون. تو چطوري؟
من هم خوبم، متشکرم. شما؟
احمد، ٣٠ ساله، مذکر، ايراني. شما؟
برندي (Brandy)، ٣٣ ساله از کانادا.
توي کانادا ايراني زياد هست، درسته؟
ايراني، عراقي، لبناني، فلسطيني، اسرائيلي.
پس فرهنگ هاي مختلفي اونجا پيدا مي شه.
بله، خيلي زياد. من در ايالت «اونتاريو» زندگي مي کنم. در اين منطقه شهري به نام «تورنتو» هست که فرهنگ هاي مختلف در محله هاي مخصوص به خودشون زندگي مي کنند. يه محله مال چيني هاست به نام China Town. عرب ها، يهودي ها و بقيه هم معمولا در يه نقطه خاص متمرکزند. هر چيزي که خواسته باشي در تورنتو پيدا مي شه.
تو هم اونجا زندگي مي کني؟
نه، من تو يه شهر کوچيک زندگي مي کنم که حدود ٤٥ دقيقه با تورنتو فاصله داره. ولي اينجا هم مسلمونا (اعراب) زيادي زندگي مي کنن. يه ايراني هم مي شناسم که پيتزافروشي داره. و يه عراقي که اون هم غذاهاي سنتي خاورميانه رو مي فروشه.
خب، تو جزو کدوم يکي از اين گروه ها هستي؟
از چه نظر؟ دين؟ نژاد؟ چي؟
از همه نظر.
من متولد و بزرگ شده کانادا هستم. کاتوليک بودم و حالا مسلمون شده ام.
چه جالب! من هم مسلمونم.
خوبه.
و با يکي از خواهران مسلمان (Muslimah) تورنتو آشنا هستم که يه سايت براي تازه مسلمانان راه اندازي کرده.
جدي مي گي؟ آدرس سايتش چيه؟ من هم عضو يکي از اين سايت ها هستم.
www.revertmuslims.comسايت خيلي پرباريه.
حتما بهش سرمي زنم.
من با خواهر«جنته» مدير اين سايت، دو بار مصاحبه و توي روزنامه چاپ کرده ام.
خيلي خوبه.
ممکنه توضيح بدي چطور مسلمون شدي؟ اگه بشه، همين سؤال و جواب ها رو هم ترجمه و چاپ مي کنم.
حتماً. حدود ٩ سال پيش با يه مرد مسلمان آشنا شدم. با هم ارتباط داشتيم و کم کم او درباره اسلام چيزهايي به من گفت. بعد، با يکي از رفقاش که از لبنان اومده بود، آشنا شدم و پس از مدتي تصميم گرفتيم با هم ازدواج کنيم. بعد از ازدواج بيشتر به اسلام علاقه مند شدم و بالاخره در سال ٢٠٠٠ شهادتين رو گفتم. از اون موقع، هنوز دارم درباره اسلام چيز ياد مي گيرم.
با وجود اون همه تبليغات ضداسلامي در رسانه ها، چطور شد که يه دختر کاتوليک با يه مرد مسلمون ارتباط برقرار کرد؟
خب، من آدم آزادانديشي هستم و دوست دارم درباره همه فرهنگ ها، اديان و نژادهاي مختلف آگاهي داشته باشم. هيچ وقت عليه کسي تعصب نداشته ام. پدرم با چنان تعصبي تربيتم کرد که اصلا دوست نداشتم مثل اون بشم، چون پيامدهاي منفي تعصب رو مي ديدم.
پدر و مادرت مذهبي هستند؟
نه، اصلا. ولي وقتي مسلمون شدم، انگار که روي همه عقايد اونها پا گذاشتم. بعد از اون، دو سال تمام با من حرف نزدند.
چطور اين خلأ رو پر کردي؟
منظورت جدايي از پدر و مادره؟ اون قدرها مشکل نبود، چون قبل از اون هم با هم صميمي نبوديم. اونا هميشه برادر و خواهر ناتني ام رو بيشتر از من دوست داشتند. الآنش هم همين جوريه. به خاطر همين رفتار اوناست که من اين جوري بار اومدم: مستقل و با اعتماد به نفس. اونا توي يه شهر ديگه زندگي مي کنن، خيلي کم به من تلفن مي زنن و اصلا به ديدنم نميان. ولي عيبي نداره. الحمدلله! تنم سالمه و يه پسر ناز دارم.
ماشاء الله!
ممنون.
تا حالا سعي کردي اين ارتباط رو درست کني؟
بارها و بارها، ولي نشده. فقط از اين متأسفم که نمي تونن کسي رو که دلشون براش تنگ شده ببينن. منظورم نوه شونه، نه خودم. براشون دعا مي کنم، هر چند مسلمان نيستن. شايد يه روزي، تا کار از کار نگذشته، اونا هم نور رو ببينن.
ان شاء الله!
من هم هر روز همينو مي گم. خب، تو از خودت بگو. مجردي يا متأهل؟
من متأهلم و يه خانوم خيلي خوب دارم.
اين خيلي مهمه.
بله. درسته.
تو که زن داري چرا داري چت مي کني؟
خب الان خانومم خونه نيست و براي ديدن پدر و مادرش به روستا رفته. منم قراره چند روز ديگه برم. به علاوه منم به فرهنگاي مختلف علاقه دارم؛ به خصوص تازه مسلمانان خيلي براي من جالبن. الآن هم با تازه مسلماناني از آمريکا، انگليس، کانادا، استراليا و سوئد ارتباط دارم. جالب اين که تا جايي که من ديدم، بيشتر تازه مسلمانان، خانم هستن.
به نظر من به خاطر اينه که مردان مسلمان، اسلام رو به اونا معرفي مي کنن. ازدواج با مسلمانان عامل مهميه.
خب، حالا از حجاب بگو. حجاب روچطور قبول کردي؟
دو سال پيش حجاب گذاشتم، ١١ ماه با حجاب بودم و بعد برش داشتم. اينجا تبعيض عليه زنان باحجاب وحشتناکه! من هم اون قدر قدرت نداشتم که حجابمو حفظ کنم. ان شاء الله بالاخره يه روزي دوباره با حجاب مي شم. يکي از دوستان لبناني ام هم به دليل همين تبعيض حجابشو کنار گذاشت. آخه ما دو نفر خيلي اجتماعي هستيم و نگه داشتن حجاب برامون سخت بود. اکثر زنان مسلمان شهرما سرکار نمي رن و زياد در اجتماع ظاهر نمي شن. اونا فقط با خودشون رفت و آمد دارن. ما بيشتر اونا رو در مراسمي مثل افطاري يا اعياد مي بينيم.
مي شه درباره اين تبعيضي که گفتي بيشتر توضيح بدي؟
مثلا وقتي منو باحجاب مي بينن، جلوي روي خودم ازم بدگويي مي کنن و فکر مي کنن که من عربم و حرفاشونو نمي فهمم. مردم توي صف کنارم نمي ايستند. اگه بهم تنه بزنن، حتي يه معذرت خواهي کوچيک هم نمي کنن. چپ چپ نگاهم مي کنن. يه بار که توي فروشگاه از کارمند اونجا کمک خواستم، جوري نگاهم کرد که انگار طاعون دارم و اگه وظيفه ش نبود، اصلا کمکم نمي کرد. وقتي با حجاب شدم، محل کارم رو عوض کردم و يه جاي ديگه درخواست کار دادم. با اين که همه شرايط اون کار رو دارا بودم و مصاحبه دادم، ولي ديگه ازشون خبري نشد. مطمئنم که به خاطر حجاب ردم کردند. همون اولي که براي مصاحبه رفتم، خودم متوجه شدم، چون مسئولان مصاحبه تا چشمشون به من افتاد، اخم کردن و غر و لند کردن. يه جوري بهم نگاه مي کردن انگار که من بهشون توهين کردم. يه بار يه نفر با اشاره به روسري ام، بهم گفت «جا حوله اي!» و من خيلي بهم برخورد.
شرايط خيلي سختيه. ان شاء الله خدا کمکت کنه!
خيلي سخت. با امام جماعت مسجد صحبت کردم، ولي او در نهايت بهم گفت: «هر جور ميل خودته. خودت بايد تصميم بگيري». ولي من اين جوابو ازش نمي خواستم؛ مي خواستم يه چيزي بگه که دلم آروم بشه. به خاطر همين ديگه نتونستم تحمل کنم و حجابو کنار گذاشتم.
مي خواي چند کلمه هم از من بشنوي؟
حتما. حالا که تو اين شرايط قرار گرفتم، دوست دارم بشنوم.
مي دوني که حجاب در دين ما واجبه و اگه ما به حرف خدا گوش کنيم، اون از راه هاي ديگه کمکمون مي کنه...
مي دونم، ولي هنوز اون قدرت و شجاعت لازمو ندارم.
مثلا اگه با داشتن حجاب، نتوني کار گير بياري و واقعا به اون کار نياز داشته باشي، ولي بازهم به حرف خدا گوش کني، خدا خودش يه کار ديگه برات فراهم مي کنه.
بله، مي دونم. البته الآن سرکار مي رم و اين شغل رو همون وقتي که حجاب داشتم پيدا کردم. ولي به دلايلي که گفتم نتونستم حجابمو نگه دارم. من وضعيت سختي دارم. با همسرم متارکه کرديم و الآن با پسرم تنها زندگي مي کنم. ولي مي دونم که هيچ عذر و بهانه اي پذيرفته نيست. ان شاءالله خدا منو ببخشه!
ان شاء الله! پيشنهاد مي کنم به همون سايت سر بزن.
الآن اونجام.
در تالار گفتگوي اونجا، بحث هاي زياد و مفيدي درباره حجاب شده که به دردت مي خوره.
ممنون.
من در مشهد زندگي مي کنم، شهر امام رضا عليه السلام. برات دعا مي کنم. ان شاء الله خدا شجاعت اطاعت صد در صدو بهت بده!
خيلي ممنون. ان شاء الله! تو حج رفتي؟
يه بار دوران دانشجويي عمره رفتم. تو چطور؟
نه، هنوز نصيبم نشده. من اين توفيقو داشتم که با اسلام آشنا بشم و هنوز هم به يادگيري ام ادامه مي دم.
کجاي اسلام از همه برات زيباتر و جذاب تر بود؟
اين که برخلاف تصور اکثر مردم غرب، اسلام دين صلح و صفا و زيباييه. اين که همه مسلمانان بايد با همديگه مثل خواهر و برادر رفتار کنن. خب، من بايد برم نماز عشا بخونم. اونجا ساعت چنده؟
4:35 صبح. من تازه نماز صبحمو خوندم. التماس دعا.
حتما. شايد بازم با هم چت کنيم. از قوت قلبي که بهم دادي متشکرم.
[3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
[7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
[1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
[1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
[9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليهي افراد ممنوع
[آرشيو شده ها]
![]() | ![]() |