بهترينِ برادرانت، کسي است که با راستگويي اش تو را به راستگويي بخواند و با اعمال نيک خود ، تو را بهبرترينِ اعمال برانگيزد . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----5661---
بازديد امروز: ----22-----
بازديد ديروز: ----32-----
کبوتر حرم

 

نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
جمعه 30/9/1386 ساعت 7:47 عصر

به بهانه ي ايام شهادت حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام


از بام به سجده بست نيت مسلم
آن گاه چنين کرد وصيت مسلم:


پيغام به فرمانده لشکر بدهيد
اينجا کوفه است، موقعيت: مسلم


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
سه‏شنبه 27/9/1386 ساعت 12:0 صبح

1. بارها از مظلوميت امامان معصوممان گفته اند و گفته ايم و بسيار بر اين مظلوميت اشک ريخته ايم. اما خوب که نگاه کنيم، مي بينيم اين مظلوميت غالباً براي ما در لحظه شهادت و يا حداکثر حوادث منتهي به شهادت آن بزرگواران خلاصه مي شود. چه بسيار بر اماماني اشک مي ريزيم که تيغ شقا يا زهر جفا جسم نازنينشان را آزرده است، اما از مظلوميت اهداف و آمال آن ها سخني به ميان نمي آوريم، شايد از آن رو که بازگويي اين مظلوميت وظيفه ما را سنگين تر مي کند و براي شانه خالي کردن از بار اين مسئوليت، چه بهتر که کاري به کار آن حقايق تلخ نداشته باشيم!


2. از جمله اين مظلوميت ها، يعني ظلم هايي که ما در حق امامانمان مي کنيم، بريدن پيوند قرآن و عترت در فهم مباني دين است. بارها شده که براي فهم نکته اي قرآني به هزار توجيه و تأويل و مراجعه به نظر کارشناسان و شايد و اما و اگر دست يازيده ايم، اما به خودمان زحمت نداده ايم که نظر «معصوم» را در اين باره جويا شويم. مگر نه اين که عترت، در کنار قرآن، يادگار گرانبها و جاودان پيامبر صلي الله عليه و آله است و هدايت جز با زانو زدن در مکتب اين دو ثقل به دست نمي آيد؟


«زراره» صحابي قدردان و هوشمند امام باقر و امام صادق عليهما السلام، نيز مثل ما گاه در فهم قرآن به مشکلي بر مي خورد، اما هنگام احساس عطش دانستن دين، بي درنگ سراغ دريا را مي گرفت و دل به کوزه و جرعه خوش نمي کرد. روزي از مولايش امام محمد باقر عليه السلام پرسيد: معناي اين آيه چيست؟ «و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسهم يظلمون»: به ما ظلم نکردند، بلکه به خود ظلم کردند (بقره:57). راستي مگر مي شود به خدا هم ظلم کرد؟ مگر ظلم پذيري در خدا هم راه دارد؟


پنجمين امام معصوم و مظلوم لب گشود و فرمود: خداي تعالي، بزرگ تر و عزيزتر و جليل تر و والاتر از آن است که به او ظلم شود، ولي ما (اهل بيت) را به خود پيوند داده و از اين رو ظلم به ما را ظلم به خود و ولايت ما را ولايت خود قرار داده است، آنجا که مى‏فرمايد: «انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا»: ولي شما خدا و پيامبر است و کساني که ايمان آوردند (مائده:55) و منظور از «الذين آمنوا» امامان از خاندان مايند. پس خداوند همچنان که در اين آيه ولايت ما را به ولايت خود پيوسته، در جاى ديگر ستم به ما را ستم به خود دانسته و فرموده است: و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسهم يظلمون. (بر گرفته از «اصول کافى»، ج 1، ص 200، روايت 11)


3. هشام بن عبدالملک، خليفه ستمگر اموي، امام باقر عليه السلام را به شام فرا خواند و مجلسي ترتيب داد تا در جرکتي حساب شده به خيال خود امام را سرزنش کند. سلام کردن امام به عموم جمع حاضر (و نه به شخص هشام به عنوان فرمانرواي مسلمانان) و نيز نشستن بي اجازه او، بر هشام گران آمد و خليفه اموي زبان به سرزنش گشود: اي محمد بن علي! هميشه در ميان شما يکي بوده که ميان مسلمين اختلاف انداخته و آن ها را به سوى خود دعـوت کـرده و از روى بـي خردى و کم دانشى خود را امام پنداشته است.
هر چه دلش خواست آن حـضـرت را سرزنش کرد و چون او خاموش شد، اطرافيان هشام يکي پس از ديگرى شروع به سرزنش امام کردند.
سخنان حاضران که به پايان رسيد، امام باقر عليه السلام برخاست و فرمود: اى مـردم بـه کـجا مى رويد و شما را چه شده است؟ خـدا بـراى سـعـادت خـودتان، اطاعت از ما را از شما خواسته است. خدا به وسيله ما پيشينيان شما را هدايت کرد و هدايت نسل هاي آينده شـما هم از برکت ما پايان مي يابد. اگـر شـمـا حکومتي شتابان و زودگذر داريد، ما جکومتي ديررس و جاودان داريم که بعد از آن حکومتي نـبـاشـد، زيـرا مـا اهـل عاقبتيم و خـداى عزوجل مى فرمايد: «و العاقبه للمتقين»: عاقبت از آن پرهيزکاران است (اعراف:128).


هشام حضرت را زنداني کرد، اما سخنان ايشان با زندانيان، آن ها را شيفته و دلداده او کرد تا اين که هشام حضرت را با فشار و سختي به مدينه فرستاد. (برگرفته از «اصول کافى»، ج 2، ص 375، روايت 5)


4. اما نمي شود از مظلوميت و غربت گفت و از بقيع حرفي نزد. بقيع در سال روز شهادت امام محمد بن علي الباقر عليهما السلام خلوت تر و خاموش تر از هميشه است، زيرا زائران بيت الله الحرام اين ايام را در مکه اند تا مظلوميت امام پنجم نمايان تر شود و شيعيانش در منا براي او اشک بريزند و به ياد آخرين شاهد معصوم کربلا، منا و مدينه و کربلا را در هم بياميزند.
تنهاترين غريب ديار مدينه بود
او مرد علم و زهد و وقار و سکينه بود


صد باب علم از کلماتش گشوده شد
در بين عالمان به خدا بي قرينه بود


اين خانواده نسل نجات و هدايتند
او ناخداي پنجمي اين سفينه بود


نان آور هميشه هر کودک يتيم
بر شانه هاي خسته او جاي پينه بود


آتش گرفته باغ دلش از شراره اي
سهم امام خسته ما زهر کينه بود


همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت
هفتاد و چند داغ شقايق به سينه بود


دشت نگاه  او پُرِ گل هاي اشک بود
ياد آور حکايت سقا و مشک بود


پ.ن. شعر به نقل از کاروان دل


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
دوشنبه 19/9/1386 ساعت 8:24 عصر

1. تا آن زمان هرگز نشده بود که شيعيان اين همه در انتظار ديدن امام بعدي شان لحظه شماري کنند. سال ها از عمر مبارک امام رضا عليه السلام مي گذشت و هنوز از خانه ي امام صداي نوزادي بلند نشده بود. کم کم تيرهاي طعنه دشمنان بود که به سوي دوستان امام مهربان روانه مي شد که: پس کو امام بعدي شيعيان؟ و رفته رفته در ميان برخي شيعيان کم حوصله و دون معرفت نيز اين زمزمه در گرفت که: پس کو امام بعدي مان؟


محمد بن علي عليهما السلام که به دنيا آمد، چشم شيعيان را روشن کرد و خاري به چشم دشمنان آمد و چنين شد که «ابن الرضا» را پر برکت ترين مولود در اهل بيت عليهم السلام خواندند. پس شهادت زودهنگام امام جواد عليه السلام هم بايد باري سنگين بر دل ما باشد و چشمانمان را بيشتر به اشک بنشاند؛ به ويژه از آن رو که ما ايرانيان، همسايه ي پدرش هستيم و او حق حيات بر گردنمان دارد.


2. فرزند عزيز امام رضا عليه السلام دير زماني با پدر نماند که جور و مکر مأمون، امام را به خراسان کشاند و امام جواد عليه السلام را غربت نشين مدينه کرد. چندي از دوري دلدار و ديري ديدار نگذشته بود که علي بن موسي الرضا عليهما السلام در طوس آرميد و آنجا را قطعه اي از بهشت کرد. ابن الرضاي خردسال بار امامت را بر دوش گرفت و بايد تفسير «الله اعلم حيث يجعل رسالته» را به همگان نشان مي داد تا نه در ميان شيعيان کسي در ترديد بماند و نه بر دشمنان حجتي باقي باشد.


«علي بن اسباط» که به محضر امام نورسته رسيده بود، به قد و بالاي حضرت مي نگريست تا بتواند خصوصيات ظاهري ايشان را براي دوستان خود در مصر توصيف کند. در همين انديشه ها بود که امام نشست و فرمود: اي علي! خداوند، همچنان که درباره نبوت حجت ارائه کرده است، درباره امامت هم حجت آورده و در قرآن فرموده است: «و آتيناه الحکم صبيا» (به او در کودکي حکمت و داوري داديم/ مريم:12) و نيز فرموده: «و لمّا بلغ اشدّه» (هنگامي که نيرومند شد/ يوسف:22) «و بلغ اربعين سنة» (و به 40 سالگي رسيد/ احقاف:15). پس رواست که به امام در کودکي حکمت داده شود، همچنان که رواست در 40 سالگي به او داده شود. (بر گرفته از «اصول کافي»، روايت سوم از باب مولد ابي جعفر محمد بن علي الثاني)


3. بني عباس همچون بني اميه با خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله سر دشمني داشت و اگر گاه با آنان از در احترام وارد مي شد، به ظاهر و از روي سياست پيشگي بود. مأمون که با تزوير، امام رضا عليه السلام را به دستگاه خود نزديک کرده بود تا زهر کينه خود را به کام ايشان بريزد، پس از اين ستم هم دست بردار نبود و مي خواست با همان مکر، امام جواد عليه السلام را هم مؤيد دستگاه خود معرفي کند. از هر دري که وارد شد کارگر نيفتاد تا اين که سرانجام تصميم گرفت دختر خود را به عقد ابن الرضا در آورد.


وقتي خواست دخترش را نزد آن حضرت بفرستد، 200 تن از زيباترين کنيزکان خود را هم روانه کرد و به دست هر يک جامي داد که در هر جام گوهري بود تا وقتي که امام جواد عليه السلام بر کرسي دامادي نشست، نثارش کنند. اما ابن الرضا به آن همه زرق و برق توجهي نکرد.


مأمون از آزار دريغ نکرد و اين بار به مردي ريش بلند و آواز خوان و نوازنده به نام «مخارق» گفت تا در حضور امام جواد عليه السلام بخواند و بنوازد. مخارق که امام را چون ديگران مي پنداشت، به مأمون قول داد که اين جوان را مشغول کند. رو به روي امام نشست و نعره اي زد تا اهل خانه دورش جمع شوند. آن گاه، ساز و آوازش را آغاز کرد. ساعتي گذشت و ابن الرضا توجهي به او نکرد و حتي به چپ و راست خود هم نگاهي نينداخت. ناگهان سر بلند کرد و فرمود: اي ريش بلند! از خدا بترس. طنين صداي امام چنان در مخارق اثر کرد که ساز از دستش افتاد و دستش از کار، و تا هنگام مرگ دستش به حال اول باز نگشت. مأمون از حال مخارق پرسيد و او گفت: چون ابوجعفر بر من فرياد زد، چنان وحشتي به من دست داد که هرگز از آن بهبودي نمي يابم. (برگرفته از «اصول کافي»، روايت چهارم از باب مولد ابي جعفر محمد بن علي الثاني)


4. در روز شهادت فرزند جوان و مظلوم مولايمان امام رضا، به حرمش برويم و بر غربت او و فرزندش اشک بريزيم.


 


پاى عشقى فتاده از نفسم


کاروانى نهفته در جرسم


 


موج آهم، شکسته ‏تر ز دلت


غير يار کريم نيست کسم


 


نَفَسِ من مقيم سينه توست


من صدايى شکسته در قفسم


 


سايه مرحمت شدن چه ‏خوش ‏است


نور تو مى‏رسد ز پيش و پسم


 


تا مرا از تو ياد مى‏آيد


به لبم يا جواد مى‏آيد


 


 يا ابا جعفر يا محمد بن علي! ايها التقي الجواد يابن رسول الله! يا حجة الله علي خلقه! يا سيدنا و مولانا! انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الي الله، و قدمناک بين يدي حاجاتنا، يا وجيها عند الله! اشفع لنا عند الله


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
پنجشنبه 1/9/1386 ساعت 10:50 صبح

1. برده اي بودم نه مانند ديگر بردگان که لباس ذلت به تنم کنند؛ دختري بودم از ديار مغرب که در کمند اراده خدا افتاده بودم تا خليفه اش بر روي زمين، آزادم کند و آبرويم ببخشد. از سرزميني دور دست، منزل به منزل و وادي به وادي آمدم و خداوند بيمارم کرد تا کسي در خريدم رغبت نکند و يوسفي خريدارم شود.
دست مشيت خدا پس از آن همه شهر و ديار، به مدينه ام کشاند. سرورم موسي بن جعفر – عليهما السلام – که به اذن خدا از آمدنم با خبر شده بود، به يکي از يارانش به نام هشام فرموده بود: خبر داري مردي از مغرب به مدينه آمده است؟ و هشام اظهار بي خبري کرد. مولايم فرمود: چرا، آمده است. بيا با هم برويم.
عبد صالح، امام موسي بن جعفر – عليهما السلام – به همراه هشام سوار بر مرکب شدند و به راه افتادند تا به مردي رسيدند که مرا با خود به همراه داشت. هشام گفت: بردگانت را نشانمان ده. و مرد، هفت کنيز را نشانشان داد که امام هيچ يک را نخواست. اين بار خود امام به مرد گفت: باز هم نشانمان بده. مرد گفت: تنها يک کنيز بيمار مانده است. امام فرمود: چه مي شود او را هم نشان دهي؟ مرد نپذيرفت و امام باز گشت.
فرداي آن روز موسي بن جعفر – سلام الله عليهما – به هشام فرمود: سراغ آن مرد مي روي و آن کنيز را به هر قيمتي که گفت، مي خري و مي آيي. هشام آمد و خواسته اش را باز گفت. مرد گفت: آن را از فلان قيمت کمتر نمي فروشم. و هشام پذيرفت. مرد گفت: کنيز از آن تو؛ اما بگو همراه ديروز تو که بود؟ هشام پاسخ داد: مردي از بني هاشم. مرد باز پرسيد: از کدام طايفه بني هاشم؟ هشام پاسخ داد: بيش از اين نمي دانم.
مرد گفت: پس بگذار داستان اين دختر را برايت بگويم. من او را از دورتـريـن نـقـاط مـغـرب خـريـدم. زنـى از اهـل کـتاب به من برخورد و گفت: اين دختر همراه تو چه مى کند؟ گفتم: او را براى خود خـريـده ام. گـفـت: سزاوار نيست اين دختر نزد مانند تويى باشد، بلکه سزاوار است که نزد بـهـترين مرد روى زمين باشد و پس از مدت کوتاهى که نزد او باشد، پسرى به دنيا آورد که در مـشـرق و مـغـرب زمـيـن مـانندش متولد نشده باشد. هشام مرا نزد امام برد و دير زمانى نگذشت که امام رضا عليه السلام را به دنيا آوردم. (بر گرفته از «اصول کافي»، روايت اول از باب «مولد ابي الحسن الرضا» و «عيون اخبار الرضا»، روايت چهارم از باب «ما جاء في ام الرضا علي بن موسي (ع) و اسمها»)
2. رضاي من، امام رئوف شد و آوازه کرامتش در دنيا پيچيد و هنوز مي پيچد. او از آن خاندان است که «اصول الکرم و اولياء النعم» را در شأنشان گفته اند. اگر به محضرش تحفه اي برديد، چه مادي و چه معنوي، نپنداريد که او محتاج است، که همه ي عالم نيازمند نگاه مهربانانه اويند.
يکي از اصحاب فرزندم علي بن موسي الرضا – عليهما السلام – پول بسياري را خدمت او آورد و انتظار داشت که فرزندم شادمان شود، اما تغييري در چهره و رفتار او مشاهده نکرد. مرد شيعه دلخور شد و با خود گفت: چنين پولي برايش آوردم و خوشحال نشد. ناگهان، رضاي من، غلامش را صدا زد که ظرف آب و تشتي بياورد. روي تختي نشست، دستش را دراز کرد و به غلام فرمود که آب بريزد. آب به دست امام که مي رسيد، طلا مي شد و در تشت مي ريخت. امام نگاهي به مرد کرد و فرمود: کسي که چنين است، به پولي که تو برايش آورده اي اعتنايي ندارد. (بر گرفته از «اصول کافي»، روايت دهم از باب « مولد ابي الحسن الرضا»)
3. امروز که سالگرد ولادت فرزندم است، ياد روزهايي مي افتم که در جانم مي پروراندمش و از درونم صداي تسبيح و تهليل و ذکر خدا مي شنيدم. شما که همسايه اش هستيد، از جانب من، مادرش، هم سلامش برسانيد و «امين الله» و «جامعه کبيره» بخوانيد. شما مردم ايران که هم ولايتي رضاي من هستيد، ولايتش را هم در جان بنشانيد و اطاعتش کنيد و، چنان که خود پيوسته چنين بود، از دعا براي فرج فرزندش نيز غافل نمانيد.


    دون بپاش ( )

  • هر چه داریم
  • [3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
    [7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
    [1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
    [1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
    [9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليه‏ي افراد ممنوع
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • بال بال

  • پارسي بلاگ
  • بال بال

  • فهرست موضوعي يادداشت ها

  • گذشته ها

  • قلم های دیگر

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •