![]() | ![]() |
تو پست قبلي وعده دادم که درباره ي تعبير اون سر خوردن مفصل بگم.
مدتي بود که زمزمه ي «تعديل» بعضي از نيروهاي ارشاد حرم مطرح بود. منم مي شنيدم، ولي جدي نمي گرفتم. راستش چون اصلا خودم دنبال پارتي جور کردن براي خدمت در حرم آقا نبودم و فقط هميشه آرزوشو داشتم، فکر نمي کردم يه روزي قرار باشه بيرونم کنند.
دوشنبه ي قبل هم از صبح همين زمزمه بود و من طبق معمول تحويل نمي گرفتم. يه فرم درخواست تمديد خدمت دادند که پر کنيم و بايد انتخاب مي کرديم که مي خوايم 3 ساعتي باشيم يا 12 ساعتي. ساعت 4 بعد از ظهر گفتند که سر پاس نريد و بمونيد که جلسه ست. نشستيم و بعد از کلي مقدمه بافتن، حالي مون کردند که بايد غزل خداحافظي رو بخونيم. آخ! درست همون جوري که صبح از زمين خوردن جا خوده بودم، جا خوردم. صبح، زير پام خالي شده بود و حالا، ته دلم. موندم؛ باورم نمي شد، ولي داشت اتفاق مي افتاد. تقدير و تشکر و روبوسي و لوح تقدير و ... بغض کرده بودم. حالم گرفته شد. آخه چرا اين جوري؟ چرا دم محرّم؟
رفتم زيارت. به هق هق افتادم: آقا! من نوکرتم. بيرونم نکن؛ آزادم کن. تربيتم کن. ولم نکن. غلط کردم؛ اگه قدر نشناسي کردم، اگه بي ادبي کردم، اگه حرمتتو نگه نداشتم ... غلط کردم ...
از اون روز تو مجالس اين چند روزه، گريه م با اين غم سنگين قاطي شده. نمي تونم تصور کنم. به خانومم هنوز نگفتم؛ يعني به هيشکي نگفتم. به شما مي گم که دعا کنيد.
گفتند اين هفته رو نياييم تا بعدش ببينيم چي مي شه. ولي من طاقت نمي آرم. امروز مي رم بازم به خودش التماس کنم. دعا کنيد.
هفته ي پيش برف سنگيني اومده بود و از حسن اتفاق، باز هم توي حرم دوشنبه ي پر برف و پر باري داشتيم. اتفاقاي زيادي افتاد و خوراک زيادي براي اين محفل جور شد که هر چيش يادم مونده باشه، مي نويسم:
زمين خورده تيم
اول صبح، که با کلي زحمت خودمو رسونده بودم، از بست شيخ طوسي (ره) که وارد شدم، طبق عادت وايسادم و سلام دادم. يکي-دو قدم که برداشتم، شپلق! به پهلو خوردم زمين. جا خوردم؛ انگار اصلا انتظار نداشتم زمين بخورم! خودمو جمع و جور کردم و همين جور توي فکر بودم. دلم متوجه امام رضا عليه السلام شدم: زمين خورده تيم آقا! دستمونو بگير. نذار بلغزيم.
اين زمين خوردن بعدش يه جور ديگه م تعبير شد که تو پست بعدي مفصل مي گم.
چتر ممنوع!
اومدم برم سر پست (گشت سرويس بهداشتي صحن کوثر). برف همين جوري مي باريد. خودمو مجهز کردم و چترو برداشتم که برم. يهو گير دادن که با چتر نمي توني بري سر پست. اي بابا! آخه تو اين هوا چه جوري؟ آخه من اگه بدون چتر برم، مي رم يه گوشه اي برا خودم گير ميارم و خيرم به هيشکي نمي رسه. مشغول يکي به دو کردن بودم که يکي از مسئولاي بالاتر سر رسيد. پرونده رو که به ايشون ارجاع کرديم، چون ديد هيچ توجيهي براي اين قانون! وجود نداره، فرمود: در مواردي اشکال ندارد. خلاصه قرار شد يا چتر، يا چوب پر!
برکات يک مورد ممنوع
از قضا همين چتر باني خير شد و به خيليا کمک کرد. دو تا مادر - که به نظرم لر بودند - از دور مي اومدند. وقتي به پله ها رسيدند، يکي شون بالا رفت، ولي اون يکي مونده بود که چه جوري اون دو-سه تا پله رو بالا بره. رفتم بالا، چترو بستم و مثل عصا به طرفش دراز و به طريقي کاملا شرعي! کمکش کردم. کلي دعاي مادرانه در حقم کرد. يه مادر ديگه براي پايين اومدن مشکل داشت و باز چتر به دردش خورد. يه مادر جوون نه چندان خوش حجاب با بچه ي چند ماهه ش بدون چتر داشتن مي اومدن. رفتم و چترو روي سرشون گرفتم و تا بازرسي همراهيشون کردم. تذکر حجاب هم بهش ندادم! چون مطمئن بودم با اين کمک، خودش اتوماتيک حجابشو درست مي کنه؛ کما اين که خيليا با ديدن لباس ما خيلي چيزا رو رعايت مي کنن. اون مادر هم کلي تشکر کرد و من با خودم فکر مي کردم: چرا چتر ممنوع است؟!
قربونت برم با اين دستشويي هات!
قصه ي دستشويي ها ي حرم امام رضا عليه السلام از اون چيزاييه که هر هفته باهاش سر و کله مي زنيم. تقريبا همه از اين شاکي اند که چرا اين قدر دور و بد مسير؟ بعضيا آشکارا فحش مي دن و حق دارن. خلاصه هر کسي يه جوري غرشو مي زنه. ولي بعضيا با نمک اعتراض مي کنند. اون روز توي اون برف و باد، بازم يه مادر، همين طور که به طرف دستشويي مي اومد، مي گفت: يا امام رضا! قربونت برم با اين دستشويي هات! نمي شد يه کم نزديک تر بسازي؟!
سرسره
صاف بودن مرمرهاي حرم، به خصوص صحن جامع، هم تابستون و هم زمستون مشکل سازه. تابستون آفتاب مي زنه و چشمو اذيت مي کنه. زمستون هم که بيا و ببين! خودم تا به حال چند بار زمين خوردن آدم بزرگا رو ديده م، از جمله همين دوشنبه ي برفي يه حاج آقا مفت و مسلم سر خورد و افتاد؛ به علاوه که اون روز صبح خودم هم چشيدم. بازم بايد گفت: يا امام رضا! قربونت برم با اين سنگ مرمرات!
کلاس اولي ها
اون روز چند تا جديد الورود داشتيم. دستشون پارو دادند که يا علي! لابد خيلي کيف کرده بودن که بعد عمري آرزوي جارو کشي آقا، همون روز اول پارو کش آقا شده بودند. توي مهمان سرا (سالن غذا خوري) با صفاي خاصي از ما راه و چاه مي پرسيدند. يکي از رفقا که خيلي به ديسيپلين هاي آهنين و «چتر ممنوع» آستان قدس پاي بنده، داشت ارشادشون مي کرد که: بايد... نبايد... ممنوعه... ديدم بنده خداها ممکنه همين روز اول، عطاي خادمي رو به لقاش ببخشند. گفتم: به قوانين اين جا احترام بذاريد، ولي هدفتون خدمت به زائرا باشه. در زمينه ي خدمت بايد خودتون «مجتهد» باشيد و تشخيص بديد.
دو ساعت بعد براشون جلسه ي توجيهي گذاشتند. ما که اومده بوديم يه ساعت استراحت کنيم، با صداي مسئول از خواب بيدار شديم که: قرار نيست اين جا هر کسي براي خودش اجتهاد کنه! بايد در چارچوب قوانين اين جا خدمت کنيد و گر نه «منع تشرف» و ...
بنده خداهاي کلاس اولي به حرف کدوممون بايد گوش مي کردند؟
بسم الله الرحمن الرحيم، و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. الحمد لله الذي هدانا لهذا، و ما کنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله.
خدايا شکرت که بازم ما رو زير خيمه ي محرّم راه دادي. اگه خودت دستمونو نمي گرفتي، نمي تونستيم امسالم برا آقامون اشک بريزيم. با همين اشکا دست به دعا بر مي دارم:
اللّهم کن لوليّک الحجّة ابن الحسن، صلواتک عليه و علي آبائه، في هذه الساعة، و في کل ساعة، وليّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه ارضک طوعاً، و تمتعه فيها طويلاً.
يابن الحسن!
يا اين دل شکسته ي ما را صبور کن
يا لااقل به خاطر زينب ظهور کن
صفاي مجالس عزاداري ما به برکت قدم شماست، آقا:
با کوله بار غربت و اندوه خود بيا
از کوچه هاي سينه زني مان عبور کن
امشب بيا که روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه ي ما را تو جور کن (1)
رزق امشب و فردا شب عزاداري ما ازسفره ي کريمانه امام حسن عليه السلامه. همون آقاي غريبي که دور و برش چند تا يار مثل قاسم و عبدالله خودش نداشت. هيچ کس حرفشو نفهميد؛ وقتي هم به اجبار و مصلحت صلح کرد، همون بي وفاها ملامتش کردند:
صداي درد به آن سوي زور و زر نرسيد
صدا مقابل خود ماند، دورتر نرسيد
صدا نجيب تر از قطره هاي باران بود
ولي به هرزه علف هاي کور و کر نرسيد
مگر کبود به پهلوي مادرش ننشست؟
مگر که سرخ به پيشاني پدر نرسيد؟
مگر مصيبت ياران رفته نوش نکرد؟
هزار زخم به بال و پرش مگر نرسيد؟
چرا پس آن همه را اين زمانه برد از ياد؟
چرا غريبي اين عاشقي به سر نرسيد؟
اگه خودش نتونست کربلايي به پا کنه، ولي با پرورش اين دو تا گل، تو کربلا غوغايي به پا کرد. قاسم و عبدالله ميوه هاي غربت امام حسنند:
يگانه پرچم سرخ حسين را او دوخت
چه غم به دامن کرب و بلا اگر نرسيد؟
چه حلم دامنه داري! چه صبر باصبري!
رها نکرد تو را تا که بر جگر نرسيد (2)
آخرين سپر
چه قرار قشنگي گذاشته بودند اصحاب ابي عبدالله! گفتند تا ما هستيم نمي ذاريم کسي از اهل بيت (ع) ميدون بره. يکي يکي خودشونو سپر بلا کردند، تا وقتي که ديگه غير از اهل بيت (ع) کسي نموند. اونا هم همه رفتند و نوبت به خود آقا رسيد. گرم کارزار بود که عبدالله بن الحسن (ع)، نوجوان نابالغ کربلا، طاقت نياورد و خودشو با هزار زحمت از دست عمه ش زينب کبري (س) پيش عمو رسوند. (3)
موجي ز دريا مانده ام، رفتند و تنها مانده ام
اي ساربان قدري بمان، من غنچه اي جا مانده ام
اي سايه ي روي سرم! بي تو کجا من ره برم؟
گويي اگر من کودکم، گويم شبيه اصغرم
اي ياور تنهاي من! عشقت به سر تا پاي من
آيد به استقبال من با مادرت باباي من
ديد «ابجر بن کعب» - لعنة ا... عليه – داره به طرف امام (ع) حمله مي کنه. با اون شجاعت مجتبايي که برا خيليا تازگي داشت، تشري زد که: «اي حرامزاده! عموي منو مي کشي؟» که شمشير ابجر پايين اومد و دستشو از پوست آويزون کرد. (4)
سپر از دست بينداز که من مىآيم
به هوادارى تو جاى حسن مىآيم
منم آن کس که ز غربت به وطن مىآيم
عوض نجمه کنون من به سخن مىآيم
بسمل يک سر موى تو هزار عبدالله
انگار عبدالله هم دلش مي خواست مثل علي اصغر تو آغوش اباعبدالله (ع) شهيد بشه. تير حرمله اومد و آخرين سپر تو دامن عموش پرپر شد. (5)
تير خود را بزن اى حرمله بي تاب شدم
ياد تابوت شدم غم زده ي باب شدم
از غم عشق عمو شمع صفت آب شدم
من مدال دم جان دادن ارباب شدم
همچو اصغر شده با تير شکار عبدالله (6)
تيغ و عسل
اگه عبدالله خودشو سپر امام حسين عليه السلام کرد، قاسم اومده بود برا عموش شمشير بزنه تا نشون بده پسر همون کسيه که شمشير زدناش تو صفين ورد زبونا شده بود. صحنه ي اجازه گرفتن قاسم برا جنگم از اون صحنه هاي پر اشک کربلاست. تا نگاه آقا به نوجوان برادرش افتاد، دست تو گردنش انداخت؛ دوتايي اون قدر گريه کردند که از حال رفتند. اون قدر دست و پاي عمو رو بوسيد تا بالاخره اجازه ي ميدان گرفت. (7) «حميد بن مسلم» از سپاهيان عمر سعد مي گه: نوجواني مثل پاره ي ماه به طرف ما اومد. (8)
اين جوان کيست که گل صورت از او دزديده است؟
سيزده بار زمين دور قدش چرخيده است
رو به سرچشمه ي زيبايي ودرياي وفا
ماه از اوست که اين گونه به خود باليده است
پيش او شور شهادت ز عسل شيرين تر
آسمان ميوه ي احساس ز چشمش چيده است
شب عاشورا با يه جمله ي «احلي من العسل» به امام (ع) ثابت کرد که مرد شهادته. عمو هم بهش وعده داد که: «فردا با امتحاني سخت شهيد مي شي عزيزم». (9) ماه اگه بخواد تمام وجودشو فدا کنه، بايد زيباييشو بده، از آسمون بيفته و خاک آلود بشه. قاسم بن الحسن (ع) هم با صورت به زمين خورد. (10)
جان سپر، شمشير آه دل، زره پيراهنم
دل شکسته، کام تشنه، اشک دامن دامنم
آن که گريد بر غريبيّ امامش زير تيغ
وآن که در امواج خون بر مرگ مي خندد منم
من که خود سينه سپر کردم به استقبال تير
احتياجي نيست بر تيغ و کلاه و جوشنم
آب تيغم در گلو، شيريني کامم عسل
زخم روي زخم، تنها مرهم زخم تنم
اي پدر! بر ديده ي من پاي بگذار و ببين
وقت جان دادن بود دست عمو بر گردنم
گاه گريم بر حسين و گاه سوزم از عطش
در ميان آب و آتش همچو شمع روشنم
از همان روزي که پا بگذاشتم در اين جهان
منتظر بودم که سر در مقدم يار افکنم
اي عمو جان من که عمري در کنارت بوده ام
حال بنگر بي کس و تنها کنار دشمنم (11)
الا لعنة الله علي القوم الظالمين، «و سيعلم الّذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون» (12).
پ.ن.
1. يوسف رحيمي، وبلاگ کاروان دل
2. عباس چشامي
3. ارشاد، شيخ مفيد (ره)، ص 241
4. همان
5. لهوف، سيد بن طاووس (ره)، ص 173
6. محمد سهرابي
7. مقتل الحسين (ع)، خوارزمي، ج 2، ص 27
8. تاريخ طبري، ج 3، ص 331
9. مدينه المعاجز، ج 4، ص 214
10. مقتل الحسين (ع)، خوارزمي، ج 2، ص 27
11. حاج غلامرضا سازگار (ميثم)
12. سوره ي شعراء، آيه ي 227
آدرس مقتل ها را به نقل از کتاب «ترجمه ي مقتل امام حسين (ع)» گردآوري گروه حديث پژوهشکده ي باقر العلوم (ع) و ترجمه ي جواد محدثي آورده ام. شاعر اشعار بدون آدرس را نمي دانسته ام. اگر مي دانيد، بفرماييد تا اضافه کنم.
الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولاية امير المؤمنين و الائمة عليهم السلام
امروز چيزي ندارم غير از جند تا پيامک (اس. ام. اس.) به مناسبت عيد غدير که کار خودمه؛ البته عنايت مولاست که مي بندم به خودم:
ما در غدير، «اصل» رخ يار ديده ايم
اي بي خبر ز عزت و قرب امام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما
عيد غدير مبارک باد
***
غدير در آسمان ها معروف تر از روي زمين است. از آسمانيان بر اهل زمين هزاران تهنيت.
***
هر کس تشنه ي حقيقت است، کنار آن آبگير بايستد تا پيامبر رحمت (ص) از سوي خدا نويدش دهد که: اليوم اکملت لکم دينکم ...
عيد غدير مبارک
***
پس از خورشيد نور از کيست؟ از ماه
علي مولاي او من کنت مولاه
عيد ولايت بر عاشقان ولي الله مبارک باد.
[3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
[7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
[1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
[1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
[9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليهي افراد ممنوع
[آرشيو شده ها]
![]() | ![]() |