![]() | ![]() |
امروز داشتم سر پستم - بست شيخ حر عاملي (ره) - قدم مي زدم که يه زن و مرد به طرفم اومدند. اون خانوم که کر و لال بود، با همون زبون بسته ش بهم فهموند که مي خواد چوب پرمو ببوسه. چوب پر رو جلو بردم و اون همون جوري که به زبون خودش ذکر مي گفت، چوب پر رو بوسيد، دست کشيد و به صورتش ماليد.
ياد بي عقل هايي افتادم که مي گن:«چرا ضريح رو مي بوسيد؟ سنگ و چوب و آهن که بوسيدن نداره.» خوب تو نبوس! اگه يه ماه هم از بچه ت دور بودي، نکنه عکسشو ببوسي! کاغذ که بوسيدن نداره!
از صفا و معرفت اون خانوم کيف کردم و با خودم گفتم: اين کجا و آن کجا؟!
اسم من «ابو هادي» است. داستان مسلمان شدن من از «لانگبيچ» کاليفرنيا واقع در سواحل اقيانوس آرام آغاز مي شود. چهار ساله که بودم، پدر ومادرم طلاق گرفتند و کمي بعد از آن، پدرم به شهر ديگري رفت و من، برادر دو قلو و خواهر کوچک ترم را با مادرمان تنها گذاشت. مادرم سخت کار مي کرد تا بتواند خرجي ما را بدهد، ولي دست تنها و بدون تحصيلات عالي و مهارت هاي شغلي از عهده بر نمي آمد و مجبور بود به دستمزدهاي پايين قناعت کند. تا اين که بالاخره دوام نياورد و ما براي ادامه زندگي به خانه پدربزرگم رفتيم.
تنها چيزي که از زندگي پدر و مادرم به ياد دارم، دعوا و جيغ و داد هميشگي و بعد هم قهرهاي طولاني مدتشان بود. پدرم «ماريجوآنا» مي کشيد و آدمي بود که بچه ها را مزاحم زندگي مي دانست. مادرم از خانواده اي پروتستان بود و از هر نظر با پدرم فرق داشت و نمي فهمم اين دو نفر اصلاً چرا با هم ازدواج کرده بودند.
من براي فرار از جنگ و جدال هاي آن دو، به دنياي خودم مي خزيدم و به موسيقي پناه مي بردم. پدرم مجموعه کاملي از آهنگ هاي جاز و راک کلاسيک داشت. ابتدا در 3 سالگي ياد گرفتم ضبط صوت را روشن کنم. پنج ساله که شدم نمي توانستم بخوانم، ولي نوارها را از روي جلدشان مي شناختم. آن موقع ساعت ها مي نشستم، نوارها را گوش مي کردم و نت ها را به دقت به خاطر مي سپردم. کم کم شعرها و آهنگ هاي بعضي از نوارها را مو به مو حفظ کردم و به تدريج به نوازندگي علاقه مند شدم.
دوازده ساله که بودم، اولين گيتار الکترونيکم را خريدم. يادم مي آيد آن قدر در اتاقم تمرين مي کردم که انگشتانم درد مي گرفت و و خون از آن ها جاري مي شد. پدربزرگم وقتي اين علاقه بيش از حد من به «موسيقي شيطاني» را ديد، تصميم گرفت نجاتم دهد. صبح يکشنبه که مي رسيد، به در اتاقم مي زد و با آن صداي کلفتش صدا مي زد: وقت کليسا رفتن است. من هم از رختخواب بيرون مي پريدم و لباس مي پوشيدم. مدتي که گذشت، از کليسا رفتن خوشم آمد. در کليسا دوستان زيادي پيدا کردم و بحث هاي مفصلي با کشيش درباره دين مسيح، کلام و فلسفه به راه مي انداختم. کشيش فردي تحصيل کرده که فوق ليسانس الهيات و چند مدرک دانشگاهي ديگر داشت. در همان گفت و گوها بود که پي بردم مي توانم از طريق مباحثات منطقي به نکات تازه اي برسم و مسائل ذهني ام را حل کنم. به کليسا رفتن ادامه دادم، اما در عين حال از علاقه ام به موسيقي کم نشد و بالاخره در 17 سالگي با دوستانم يک گروه موسيقي تشکيل داديم.
در پارتي هاي محلي شروع به نوازندگي کرديم. در کنار ان جلسات تمرين و بداهه نوازي هم تشکيل مي داديم و در اين جلسات، مشروبات الکلي، مواد مخدر و ديگر مخلفات هم بسيار پيدا مي شد. در تنهايي خودم، رفتار دوستان و افراد گروهم را بررسي مي کردم و کم کم به اين فکر افتادم که يک جاي کار اشکال دارد. به تدريج احساس غربتي پيدا کردم که نمي توانستم آن را هضم کنم. احساس مي کردم دارم غرق مي شوم. ولي از طرف ديگر، يادم مي آيد که به خودم مي گفتم: «چه ت شده؟ هر چي که آرزو داشتي، الآن در اختيار داري. جوان که هستي؛ نوازندگي هم که مي کني؛ دور و برت هم که پر از دختران خوشگل است؛ چيزي هم نمانده يک آلبوم بيرون بدهي. تا عملي کردن آرزوهاي هميشگي ات، يعني زندگي با موسيقي، چند قدم بيشتر فاصله نداري. چرا فکر مي کني کارت اشکال دارد؟ چرا فکر مي کني هنوز به جايگاه خودت نرسيده اي؟» آن روزها چنين افکاري بسيار من را به خود مشغول مي کرد.
به عقب برگرديم. پانزده ساله که بودم، مادرم در يک دوره کلاس اسلام شناسي در دانشگاه شرکت کرد و پس از مدتي مسلمان شد. دو-سه باري با من هم درباره اسلام صحبت کرد، ولي بيش از آن رفتارش بعد از مسلمان شدن توجه من را جلب کرد، چون بسيار خوش رفتار شده بود و در سخت ترين شرايط پاي عقيده اش مي ايستاد. اين تغيير، بذري در دل من کاشت که آن موقع متوجه نمي شدم. مادرم در سال 1986 مسلمان شده بود و 3 سال بعد، حجاب گذاشت. اين حرکتش براي من خيلي قابل توجه بود، چون آن زمان تعدا زنان با حجاب در منطقه ما بسيار کم بود. به علاوه او در يک بيمارستان بزرگ و معروف پرستار بود و بايد واکنش همکارانش را تحمل مي کرد. اين شجاعت فوق العاده مادرم حتي امروز هم به من قوت قلب مي دهد. به علاوه، وقتي مادرم مسلمان شد، ما در خانه پدربزرگم زندگي مي کرديم و او از مسلمان شدن مادرم راضي نبود. شرايط مادرم هر روز سخت تر مي شد و ما بالاخره براي زندگي به جاي ديگري رفتيم.
پرت نشويم. داشتم مي گفتم که در اوج جواني و لذت و موسيقي، درگير افکار دروني شدم. نمي دانستم روحم دارد به سوي چه نقطه اي حرکت مي کند. از طرفي، خواسته هاي دلم تمام وجودم را فرا گرفته بود و نمي توانست چيز ديگري را ببينم. از طرف ديگر، در درون خواسته هايم سياهي مي ديدم. داشته هايم قانعم نمي کرد و همه آرزوهاي برآورده شده ام به سراب مي مانست که همه عمرم را صرف رسيدن به آن ها کرده بودم، ولي وقتي رسيدم، همه شان ناپديد شده بودند. براي فراموش کردن اين افکار، سعي کردم بيشتر بنوشم، بيشتر خوش بگذرانم، بيشتر بنوازم و در استوديو بيشتر بمانم، ولي هيچ کدام افاقه نکرد و آب از آب تکان نخورد.
همه چيز برايم بي معني شده بود. خوش گذراني با دوستان، تمرين موسيقي، نوشتن آهنگ هاي جديد ديگر مزه سابق را نداشت. بيشتر در خودم فرو رفتم. اين درست قبل از جشن تولد 21 سالگي ام بود. دست آخر، يک روز زانو زدم و کاري کردم که تقريبا 2 سال بود انجام نداده بودم: دعا کردم. به خدا گفتم که نمي دانم چه چيزي برايم خوب است. از خدا خواستم راه درست را نشانم دهد، راهي که افسردگي ام را از بين ببرد و من را در اين دنيا و پس از مرگ موفق کند. دعايم را با اين جمله حضرت مسيح عليه السلام در آخرين لحظات زندگي اش (بنا به اعتقاد مسيحيان) به پايان بردم: «اما نه به خواست من، بلکه به اراده تو» (متّي 39:26).
درست فرداي آن روز، داشتم با مادرم ناهار مي خوردم. به او گفتم که حالم خوب نيست و احساس افسردگي مي کنم. مادرم گفت: اگر خواسته باشي، مي تواني فردا (شنبه) با من بيايي تا تو را به دوستان مسلمانم معرفي کنم. آن ها غذاي عربي مي پزند. من هم به هواي غذاي عربي، پيشنهادش را فبول کردم.
فردا به سراغ آن دوستان رفتيم. چند خانم با حجاب و يک مرد قد بلند. مادرم گفت اسم اين آقا محمد است و با هم شروع به صحبت کرديم. محمد گفت که اهل سوريه است، ولي به انگليسي کاملاً مسط بود و تقريباً بدون لهجه حرف مي زد. بعد از حرف هاي معمول، از من پرسيد: تو به خدا اعتقاد داري؟ گفتم بله. پرسيد: چه ديني داري؟ گفتم: من در خانواده مسيحي به دنيا امده ام، ولي ديگر کليسا نمي روم. پرسيد: چرا؟ فکر مي کردم چون مسلمان است، از کليسا نرفتن من خوشحال مي شود. من هم توضيح دادم که درباره بعضي از اعتقادات مسيحيت مثل تثليث و «گناه نخستين» (گناه کار بودن انسان از بدو تولد) سئوالاتي داشتم که کسي پاسخ قانع کننده اي به آن ها نداده است. در ضمن، دينداري تأثيري در زندگي روزمره ام نداشته است. به او گفتم که عضو يک گروه موسيقي هستم و تنها فرد مذهبي که مي شناسم، مادرم است. او پرسيد: به مرگ هم فکر مي کني؟
بعضي وقت ها.
چرا؟
چون افسردگي مي آورد. مرگ چيز ناشناخته اي است.
چرا ياد مرگ افسردگي مي آورد؟
منظورت چيست؟ همه از ياد مرگ افسرده مي شوند. وقتي فکر کنم که ممکن است الآن که از اين جا بيرون بروم، ماشيني به من بزند و من شايد به جهنم بروم و شايد هيچ و پوچ شوم، افسردگي مي گيرم.
حالا که به خدا اعتقاد داري، به عدالت او هم اعتقاد داري؟
بله.
چطور ممکن است خداي عادل تو را به جهنم بفرستد بدون اين که به تو فرصت بهتر شدن ندهد؟
فکر مي کنم چنين کاري نکند. ولي به من اين فرصت را داده است. من خودم ديگر کليسا نمي روم. من به تثليث و خيلي چيزهاي ديگر در انجيل اعتقاد ندارم.
مي داني که دين اجدادت تنها راه رسيدن به خدا نيست و راه هاي ديگري هم وجود دارد.
تا حالا کسي درباره راه هاي ديگر چيزي به من نگفته است. مادرم چند بار سعي کرد درباره اسلام با من حرف بزند، ولي من گوش نکردم.
حالا ببين من چه مي گويم. من درباره اسلام با تو حرف مي زنم. اگر به نظرت منطقي آمد و هيچ نقطه ضعفي در آن نديدي، قبول مي کني؟
بله، ولي همين الآن مي گويم که حتماً نقطه ضعفي گير مي آورم. من استاد اين کارم.
اگر نتوانستي، قبول مي کني؟
بله.
بسيار خوب.
اين شد که شروع کرديم به صحبت درباره توحيد، نبوت، نماز و ساير مسائل اسلامي و بحثمان تا حدود ساعت 4 صبح طول کشيد. با آن که تمام تلاشم را به خرج دادم، نتوانستم هيج نقطه ضعف يا مطلب سستي در اسلام پيدا کنم. محمد بسيار ساده و روشن صحبت مي کرد و همه استدلال هاي منطقي بود. حرف هاي او تمام مشکلات من درباره مسيحيت را حل کرد، طوري که انگار ذهن مرا مي خواند، ولي چنين چيزي در کار نبود. دست آخر ديگر حرفي باقي نماند و من حدود ساعت 5 صبح، شهادتين را گفتم.
فرداي آن روز به استوديو رفتم و به اعضاي گروه موسيقي گفتم ديگر نمي آيم و دنبال گيتارزن ديگري باشند. از ان زمان هم ديگر پايم را آن جا نگذاشته ام. از آن روز تا به حال ايمانم قوي تر شده است. الحمد لله.
منبع: سايت انجمن تازه مسلمانان
تو پست قبلي گفتم که چه بلايي قراره سرمون بياد. مثل اين که التماس ها و دعاها، از جمله خانومم که حسابي از پنهون کاريم شاکي شده بود، کارگر افتاد. ديشب تماس گرفتم که ببينم امروز، تکليف چي مي شه. گفتن: مي تونيد بيايد و سر پست وايسيد؛ البته بدون «غذا». ما هم که از خدا خواستيم. راضي هستيم به «قضا»ش نه به «غذا»ش.
[3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
[7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
[1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
[1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
[9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليهي افراد ممنوع
[آرشيو شده ها]
![]() | ![]() |