![]() | ![]() |
اين روضه ي يه خطي براي شهادت امام رضا عليه السلام ديشب حواله شد:
به مشهد خوش اومدي يا جواد الائمه!
ديروز توفيق نشد برم حرم؛ پدرم جراحي قلب کرده ن و بايد تو بيمارستان پيششون مي موندم. صبح زدم بيرون که برم يه کار بانکي انجام بدم. توي راه، حسرت مي خوردم که امروز رو از دست دادم و ... وقتي برگشتم، پدرم خواب بودند. هم اتاقي شون، آقاي مظلومي، که از زاهدان اومده بود، شروع به صحبت کرد و از «غريبي» گفت:
«توي زاهدان مريض شدم. بعد از کلي بيا و برو، بهم گفتن هر چه سري تر ب
ايد بري تهران يا مشهد براي عمل قلب. (زاهدان امکان جراحي قلب رو نداره! العهدة علي الراوي.) دنبال بليت هواپيما بودم، ولي هيچ جوره جور نمي شد. حتي سازمان مون هم که براي زيارت کارکنان سهميه داشت، کمک نکرد و بعضي از همکارها با اين که از حال و روز من باخبر بودند، تحويل نگرفتند و ... آخرش امام رضا عليه السلام جور کرد و ما راهي مشهد شديم. قرار بود براي عمل آماده شيم که گفتند خون AB مثبت کم داريم و بايد خودتون گير بياريد؛ تازه پيدا هم که شد، شايد يکي - دو هفته تو نوبت بمونيد. ما هم دستمون به هيچ جا بند نبود؛ غريب بوديم و چشم اميدمون فقط به «غريب الغربا» بود. ديشب، نماز مغربم رو خوندم که از بيمارستان زنگ زدن که خون جور شده و الآن بيايد بستري شيد. نماز عشا رو توي بيمارستان خوندم و امروز قراره عمل بشم.»
کفم بريد از اين که آقا اين «غريب» رو اين جوري تحويل گرفته. در ضمن، منت گذاشت و معجزه کرد و دل من رو هم راهي حرمش کرد.
منم رنجور درد ناسپاسي
غريبان را تو بهتر مي شناسي
در ضمن، امروز «رحمان» هم از حرم زنگ زد. قصه ي رحمان هم ان شاء الله تو پست بعدي.
چطور شيعه شديد؟
با مسلماني که آشنا شده بودم، متعه (ازدواج موقت) و مدتي بعد ازدواج دائم کرديم. او شيعه است و من پس از چند ماه متوجه فرق بين شيعه و سني شدم. دوباره شروع به تحقيق کردم و سراغ اينترنت رفتم. در ميان سايت هايي که سر زدم، «دايرة المعارف شيعه» بسيار مفيد بود. البته در تحقيق درباره ي تشيع احساس يأس و سرخوردگي زياد به سراغم مي آمد، چون مطلبي را مي خواندم و فکر مي کردم آن را فهميده ام، اما ناگهان از اهل سنت چيزي مي شنيدم که برايش جوابي نداشتم. با خودم مي گفتم چطور ممکن است به حقيقت پنهان در لابه لاي اين همه احاديث متضاد
دست پيدا کنم. در ضمن، نمي خواستم شيعه شدنم فقط به خاطر همسر متعه ام باشد، بلکه بايد به حقيقت آن ايمان مي آوردم. در نهايت به لطف خدا، دايرة المعارف شيعه قانعم کرد، البته کتاب هاي «تيجاني» هم نقش مؤثري داشت. بعد از شيعه شدنم، با گروه اينترنتي اهل البيتAhlul-Bayt Discussion Group آشنا شدم که در مسائل عقيدتي برايم راه گشا بوده است. در اين گروه به افراد خوبي برخوردم که خيلي کمکم کرده اند و ان شاء الله جزاي خير نصيبشان شود.
تازه مسلمانان چه نقشي مي توانند در از بين بردن سوء برداشت ها درباره ي اسلام ايفا کنند؟
فکر نمي کنم در اين جهت با مسلمانان عادي تفاوت چنداني داشته باشند. مهم ترين چيزي که ما مسلمانان غربي بايد انجام دهيم، التزام همه جانبه و صادقانه به دين و تعامل با غير مسلمانان در پرتو احکام دين است. در اين صورت آن ها ما را همسايه ي خود مي دانند و در ديدگاه نادرست و رسانه اي شان نسبت به اسلام بازنگري خواهند کرد. اما کاري که به خصوص از دست تازه مسلمانان بر مي آيد اين است که به مردم بفهمانند که اسلام براي همه ي مردم آمده و به زبان يا فرهنگي خاص تعلق ندارد.
به عنوان يک تازه مسلمان در زمينه ي تحقيقات اسلامي با چه مشکلاتي مواجه هستيد؟ در زمينه ي عمل به احکام اسلام چطور؟
منابع اسلامي و شيعي به زبان انگليسي چندان در دسترس ما نيست. البته هر روز بر تعداد اين منابع افزوده مي شود، ولي اغلب آن ها در سطح مقدماتي هستند و ترجمه ي بعضي از آن ها هم خوب نيست، بنا بر اين پيدا کردن منابع عميق و تخصصي تر به زبان انگليسي مشکل بزرگي است. از طرفي ياد گرفتن زبان عربي براي استفاده از اين منابع به زبان اصلي هم کارساده اي نيست. همچنين خود من به سبب دور بودن از مراکز اسلامي اين منطقه از ارتباط مستقيم با مسلمانان و شرکت در محافل ديني محرومم. فکر مي کنم اگر زماني ان شاء الله بچه داشته باشم، حتماً بايد به مناطق مسلمان نشين بروم تا فرزندانم در محيط اسلامي رشد کنند. درباره ي عمل به اسلام هم در حال حاضر مشکل خاصي ندارم، چون الان به وظايف و احکامم آشنا هستم و مدتي است که به آن ها عمل مي کنم. ولي ارتباط با افراد آگاه تر و مقيدتر حتماً مفيد خواهد بود، چون مي توانم از علم و عمل آن ها بهره ببرم و هميشه آرزوي حضور در چنين محيطي را داشته ام.
در مدرسه چه درس مي دهيد؟ آيا با دانش آموزان از سابقه ي علمي مسلمانان هم حرف مي زنيد؟
کارم را با تدريس فيزيک آغاز کردم، ولي تا به حال بيشتر رياضيات و آمار درس داده ام. درباره ي سئوال دوم هم بايد بگويم نه، چون اين بحث مربوط به درس ما نمي شود.
چون من در مدرسه ي دولتي درس مي دهم، نمي توانم درباره ي مسائل ديني آزادانه حرف بزنم. سر کلاس، تمام حواسم به درس دادن است و اگر دانش آموزي درباره ي اسلام سئوالي بپرسد، بايد مواظب باشم که کي و چطور جواب بدهم. خارج از محيط کار هم در جمع خانواده ي غير مسلمان هستم که باز، نمي شود درباره ي اسلام صحبت کرد. بنا بر اين براي ابراز ارادتم به تشيع، سراغ دوستان مسلمان اينترنتي ام مي روم.
واکنش دانش آموزان به حجاب يا ساير نمادها و رفتارهاي اسلامي شما چيست؟
من 9 سال است که در دبيرستان هاي دولتي درس مي دهم و دانش آموزانم که بين 14 تا 18 سال دارند، غالباً غير مسلمانند. دانش آموزان با دين و حجاب من مشکلي ندارند. آن ها من را همين جوري قبول کرده اند و راستش بسياري از دانش آموزان، والدين و همکاران نظر مثبتي نسبت به پوشش اسلامي من دارند. فکر مي کنم آن ها درک مي کنند که من در کارم واردم و دينم به کيفيت تدريسم ضربه اي نمي زند. بعضي از والدين و کارکنان مدرسه هم از اين که دانش آموزان معلم مسلمان متعهدي داشته باشند، احساس خوشحالي مي کنند، چون آشنايي فرزندانشان را با فرهنگ هاي مختلف مفيد مي دانند.
در عين حال، به نظرم افراد خارجي تبار، به ويژه آن هايي که لهجه دارند، در آمريکا کمتر مورد پذيرش قرار مي گيرند. با کمال تعجب، به نظر مي رسد که حجاب، البته بعد از استخدام مانع بزرگي به حساب نمي آيد. چند بار که براي مصاحبه استخدام رفتم، از حرکات آن ها پيدا بود که به خاطر حجابم تمايلي به استخدام من ندارند و در يک مورد مطمئن شدم که فقط حجاب مانع استخدامم شده است. ولي بعد از آن جاي ديگري با شرايط بهتر مشغول به کار شدم و خبردار شدم که آن ها از تصميم شان پشيمان شده اند و اگر دوباره درخواست کار مي دادم، جور ديگري پاسخ مي دادند.
ممکن است درباره مدارس دولتي آمريکا بيشتر توضيح دهيد؟
ايالات متحده ي آمريکا براي همه ي بچه ها از حدود 5 سالگي به مدت 13 سال تحصيل رايگان فراهم مي کند. هزينه ي مدارس از طريق ماليات هاي مردمي و بودجه هاي دولتي تأمين مي شود. تقريباً تمام کودکان آمريکا، از نژادها و طبقات مختلف از جمله فقير، غني، سالم و معلول به مدارس دولتي مي روند. مدارس دولتي از همه نظر مختلط هستند. معلمان اين مدارس بايد در زمينه ي آموزش و رشته ي تدريس شان مدرک دانشگاهي، معمولاً ليسانس، داشته باشند و در طول دوره تدريس هم تحصيلاتشان را ادامه دهند. دانش آموزان دبيرستاني بر اساس علاقه و نيازهايشان براي دانشگاه، انتخاب واحد مي کنند. بنا بر اين، مثلاً در دبيرستان ما، حدود 12 کلاس جبر 1 با ظرفيت حدود 30 دانش آموز در هر کلاس به عنوان پيش نياز دروس بالاتر ارائه مي شود، اما فقط يک کلاس آمار پيش دانشگاهي آن هم به صورت اختياري ارائه مي شود.
همان طور که گفتم، کلاس ها به صورت مختلط تشکيل مي شود، بنا بر اين من بايد سر کلاس هميشه مراقب حجابم باشم. خارج از کلاس هم وضع به همين صورت است، چون همکار مرد هم داريم. علت اين اختلاط اين است که در تاريخ آمريکا، دانش آموزان سياه پوست جدا از سفيدپوستان و در مدارسي محروم تر درس مي خوانده اند. البته همين الان هم در مدارس تبعيض وجود دارد و مدارس محله هاي فقيرنشين به خاطر اين که ماليات کمتري مي دهند، امکانات کمتري هم دارند. مدارس آمريکا علاوه بر آموزش خدمات ديگري هم ارائه مي دهند. مثلا در مدرسه ي ما، 25 درصد دانش آموزان از صبحانه و ناهار رايگان بهره مند مي شوند. بد نيست اين را هم بدانيد که از ابتداي تأسيس ايالات متحده، بحث جدايي دولت از کليسا در کشور ما مطرح بوده است. اين بدان معناست که تدريس آموزه هاي ديني، از جمله مسيحيت، در مدارس آمريکا ممنوع است. البته آداب و رسوم غير ديني مربوط به تعطيلات مذهبي غالباً رعايت مي شود.
چرا اسم معصومه را انتخاب کرديد؟
به پيشنهاد يک دوست مسلمان پاکستاني تبار، نام همسر يکي از دوستانش را انتخاب کردم که در پاکستان به دست وهابيون به شهادت رسيده بود و اميدوارم که بتوانم به اين اسم مسما ببخشم.
در سايت انجمن تازه مسلمانان بسيار فعال است و مديريت يکي از بخش هاي تالار گفت و گوي اين سايت را بر عهده دارد. در آمريکا، معلمي موفق است. در لحظه هاي تنهايي مسلماني در غرب، وبلاگ مي نويسد و نداي اسلام را منتشر مي کند.
«معصومه (دايانا) بيتي» در سال 1994 مسلمان شده است. داستان مسلمان شدنش را کتاب کرده و در اينترنت گذاشته است. و حالا سرگذشت مسلماني اش را که به چند زبان ترجمه شده، براي ما باز گو مي کند.
اسلام را کجا و چگونه پيدا کرديد؟
من در خانواده ي مسيحي نه چندان مقيدي در کلرادوي آمريکا به دنيا آمدم. دين در خانه ي ما چندان جايگاهي نداشت. پدرم با اعتقاد به فرقه مورمون ها و مادرم در خانواده اي پروتستان بزرگ شده بود. يادم مي آيد که پدر و مادرم روزهاي يکشنبه من و برادرم را در مدرسه ي مذهبي مي گذاشتند، ولي خودشان به جاي اين که همزمان با حضور ما در کلاس به کليسا بروند، به خانه بر مي گشتند. به سال هاي نوجواني که رسيدم، کنجکاوي ام درباره ي خدا شروع شد. از خودم مي پرسيدم: «آيا خدا واقعاً وجود دارد و اگر چنين است، از ما انسان ها چه توقعي دارد؟» به سراغ کتاب مقدس و ديگر آثار مسيحي رفتم و آن ها را بدون پيش داوري مطالعه کردم. در سن و سال يک دختر دبيرستاني، آن قدر عقلم مي رسيد که متوجه بعضي تناقض هاي کتاب مقدس بشوم، به ويژه وقتي که کار به ماهيت حضرت عيسي عليه السلام مي کشيد. مي ديدم که گويا انجيل در جايي عيسي (ع) را خدا و در جاي ديگر بشر معرفي مي کند. ولي آن موقع فکر مي کردم که انجيل مشکلي ندارد، بلکه مشکل از جانب من است و هنوز قابليت فهم اين مطالب را ندارم. توجه داشته باشيد که در مسيحيت به ما مي گويند که دين، چيزي پر رمز و راز است و لزوماً نبايد به عقل و منطق بشر جور در بيايد، چون خدا بر انجام هر کاري هر طور که اراده کند، قادر است. بنا بر اين اگر چيزي به عقلمان جور در نيامد، به خاطر اين است که ما انسان ها از درک حقيقت خدا عاجزيم و از اين رو بايد آنچه را که درک نمي کنيم دربست بپذيريم. ولي با وجود اين، باز هم از زندگي ديني اغلب مسيحيان خوشم نمي آمد، چون آن را بيشتر نوعي وقت گذراني مي دانستم. تا اين که با فرقه اي به نام Church of God آشنا شدم و از بعضي اعمال آن ها خيلي خوشم آمد. مثلاً گوشت خوک نمي خورند، چون کتاب مقدس آن را حرام کرده است، و يا چون در انجيل از کريسمس حرفي در ميان نيست، آن را جشن نمي گيرند. وقتي وارد دانشگاه دولتي کلرادو شدم، با دختري از همين فرقه آشنا شدم و يک بار با او به کليساي آن ها رفتم. ولي چون مدتي بعد بين سران اين کليسا انشعاب به وجود آمد و اعضاي آن بر سر پيروي از آن ها بحث و جدل مي کردند، از اين فرقه جدا شدم و به همان مسيحيت معمولي خودم برگشتم. در خوابگاه عضو يکي از گروه هاي مطالعه و تفسير انجيل (Bible Study Group) شدم و دنبال آن بودم که ببينم انجيل واقعاً چه مي گويد، هر چند آن جا هم نتوانستم پاسخي به سئوالاتم دريافت کنم.
همان روزها بود که با يک مرد مسلمان آشنا شدم که اولين مسلماني بود که در عمرم ديده بودم. من هميشه به فرهنگ هاي متفاوت علاقه مند بودم و خيلي زود با اين مرد مسلمان دوست شدم. کم کم درباره ي اسلام سئوالاتي در ذهنم پديد آمد. از خودم مي پرسيدم: «چرا او به اين شکل خاص نماز مي خواند؟» دوست داشتم دليل پاي بندي او را به اعتقادات و اعمالش بدانم. مسيحيان شکل خاصي براي دعا و عبادت ندارند و من در مسيحيت ياد گرفته بودم که هر چيزي را لازم دارم از خدا درخواست کنم و آن را هم از عيسي عليه السلام بخواهم، نه از خود خدا. جاي مفهوم عبادت واقعي و عملي در مسيحيت به شدت خالي است، هر چند به ما مي گويند که از عيسي عليه السلام به خاطر فدا شدن براي گناهانمان تشکر کنيم. من مي خواستم که رابطه ام با خدا بيش از دعا براي اجابت خواسته هايم باشد. اين شد که سراغ قرآن رفتم و شروع به خواندن ترجمه ي انگليسي آن به قلم «پيکتهال» کردم. اولين باري که قرآن را خواندم، واکنش دوگانه اي داشتم. از يک سو، تعجب کردم که سرگذشت بسياري از پيامبران مسيحيت و يهوديت در قرآن هم آمده است. قبل از آن اصلاً از رابطه بين مسيحيت، يهوديت و اسلام خبر نداشتم و هميشه اسلام را ديني شرقي مثل آيين هاي هندو يا بودايي مي دانستم. از سوي ديگر، هر وقتي در آيه اي مي خواندم که عيسي عليه السلام يکي از سه خدا يا پسر خدا نيست، قرآن را مي بستم و ديگر نمي خواندم، چون هر چه تا آن موقع شنيده بودم خلاف اين را مي گفت، در حالي که ساير مطالب قرآن با آموخته هاي من تطابق داشت. به اين فکر افتادم که چرا هر چه را درباره مسيحيت آموخته ام، باور کرده ام.
از رهبر و ديگر اعضاي گروه انجيل خواني مان پرسيدم: در کجاي انجيل امده است که عيسي عليه السلام خدايي است در قالب بشر که براي نجات ما از گناهانمان آمده و ما براي نجات يافتن فقط بايد عقيده داشته باشيم که او پسر خداست؟ هر کدام از آن ها جوابي داشتند، ولي من در برابر هر جواب، آيه اي مي آوردم که خلاف آن را مي گفت. آن ها گفتند که اين مطالب را بايد قلباً بپذيريم و درباره ي آن چون و چرا نکنيم، ولي حالا من فکر مي کردم که اگر خدا ديني به ما داده است، لابد آن دين چنان منطقي و عقلاني است که بتوانيم آن را بفهميم و در نتيجه بر اساس خواست خدا عمل کنيم. رهبر گروه انجيل خواني ما مدتي را در الجزاير به تبليغ مسيحيت پرداخته بود، من هم تصميم گرفتم سئوالاتم را با او در ميان بگذارم، چون فکر مي کردم او درباره ي اسلام اطلاعات بيشتري دارد و مي تواند اشکالات آن و مزاياي مسيحيت را برايم باز کند. اول پرسيدم که سرنوشت دوست مسلمانم چه خواهد شد. آهي کشيد و گفت: او بدون شک جهنمي مي شود، مگر اين که به عيسي (ع) اعتقاد قلبي داشته باشد، که مسلمانان به ندرت چنين اعتقادي دارند. نمي توانستم اين حرف را قبول کنم، چون دوست مسلمانم از اغلب مسيحيان مقيدتر بود. چرا کسي مثل او بايد به جهنم برود؟ بعد پرسيدم: چرا مسيحيان قرآن را با اين همه مشترکات با کتاب مقدس، رد مي کنند؟ او جواب داد: قرآن را شيطان براي فريب انسان فرستاده و شباهت آن با کتاب مقدس هم جزئي از برنامه ي شيطان است. از اين جواب نزديک بود گريه ام بگيرد، ولي چون مي خواستم درباره ي بعضي آيات خاص قرآن از او سئوال کنم، پرسيدم تا به حال قرآن را خوانده است يا نه. از پاسخش جا خوردم، چون گفت: به بعضي از بخش هاي آن نگاه مختصري انداخته ام، ولي نتوانستم ادامه دهم، چون قرآن باعث شد دل درد بگيرم! وقتي فهميدم مني که فقط چند ماه است سراغ قرآن رفته ام از مسئول گروه انجيل خواني که در ميان مردم الجزاير هم کار تبليغي مي کرده، بيشتر با اسلام آشنا هستم، ارتباطم را فوراً با او قطع کردم. کسي که قرآن را نخوانده نمي تواند درباره ي آن درست قضاوت کند. از دست او و همه ي بزرگان مسيحي که اين چيزها را بدون مطالعه و توضيح به خورد ما مي دادند، عصباني شده بودم. اين چيزي جز بدعت نبود که آن را به عنوان عقيده ي الهي تبليغ مي کردند. اين ماجرا نقطه ي عطفي برايم بود، چون به اين نتيجه رسيدم که در اين راه نمي توانم به کسي اعتماد کنم که کمکم کند، بلکه خودم بايد به تنهايي اين بار را به دوش بکشم. رفته رفته ديدم که ديگر به تثليث اعتقاد ندارم. اين حالت برايم سخت بود، چون هميشه فکر مي کردم که حالا اگر اشتباه کرده باشم، راهي جهنم خواهم شد. ولي نمي توانستم انکار کنم که محمد صلي الله عليه و آله پيامبر خدا و قرآن، کلام خداست. اگر قرآن کلام خداست، پس کلمه به کلمه ي آن درست است. بنابراين چند ماه پس از صحبت با مسئول گروه انجيل خواني، مسلمان شدم و حدود يک سال بعد از اداي شهادتين، حجاب گذاشتم.
چرا اين قدر فاصله؟
اوايل کار، هنوز خيلي از چيزها را درباره ي اسلام نمي دانستم. بيشتر ترجمه ي قرآن را مي خواندم و در آن مي انديشيدم، مسائل را خودم امتحان مي کردم و به مقايسه ي اسلام و مسيحيت مي پرداختم. طبيعي است که نمي توانستم جزئيات احکام و اعتقادات را از ترجمه ي صرف قرآن به دست بياورم. در ضمن، خيلي از مسلمانان دور و برم حرف هاي متفاوتي درباره ي حجاب مي زدند و مثلا مي گفتند حجاب، ساخته ي بعضي فرهنگ هاست و ربطي به اسلام ندارد. با اين که قبل از آن هم هيچ وقت لباس هاي آنچناني نمي پوشيدم، سعي کردم باز هم پوشش مناسب تري انتخاب کنم و همزمان به تحقيق درباره حجاب مشغول شدم تا حکم خدا را درباره ي آن به دست آورم. بالاخره به اين نتيجه رسيدم که آيات حجاب بدين معني است که زن مسلمان بايد مو و ساير قسمت هاي بدن (به جز صورت و دست ها از مچ) را بپوشاند و لباس محرک به تن نکند. آن موقع اصلاً از برکات حجاب چيزي نمي دانستم و در ضمن از واکنش خانواده و برخورد جامعه هم واهمه داشتم. تصميم گرفتم در تعطيلات بين دو ترم دانشگاه باحجاب شوم و از روزي که حجاب گذاشتم پاي تصميمم ماندم. بعد از باحجاب شدن، روحيه ام خيلي بهتر شده و بيشتر احساس زن بودن مي کنم. فکر مي کنم لطف و مدد الهي از زمان باحجاب شدنم بيشتر شده است. دوستان دانشگاهي ام نسبت به حجاب واکنش خاصي نداشتند و حتي بعضي از آن ها از آن خوششان مي آمد. شکر خدا، مشکلات چنداني برايم پيش نيامد، ولي سئوال هاي زيادي به طرفم سرازير مي شد و چند تن از دوستانم را هم از دست دادم. در عين حال اين قضيه براي خانواده ام خيلي سخت بود و چند سال طول کشيد تا توانستند با اين مسئله کنار بيايند.
از واکنش خانواده بيشتر بگوييد.
آن ها از ابتدا با اصل مسلمان شدنم مشکل داشتند. فکر مي کردند به خاطر همسرم مسلمان شده ام و در واقع اعتقادي به اسلام ندارم. حرف هاي زيادي مي زدند: به جهنم مي روي؛ داري از فرهنگ آمريکايي خودت دست بر مي داري؛ داري از ما رو گردان مي شوي؛ حجاب تو مثل سيلي بر گونه ي ماست و ... مادرم سرم داد مي کشيد، پدرم دوست نداشت با من حرف بزند. من هم سعي مي کردم رفتارشان را درک کنم، چون مي دانستم نگران دخترشان هستند و منظور بدي ندارند. دوست نداشتم آن ها را در اين حالت ببينم، ولي منطق در اين جا کارگر نبود و اصلاً حرفم را نمي فهميدند.
حالا پس از چندين سال رابطه مان خوب شده و مشکلي نداريم. ولي سعي مي کنم از بحث و جدل پرهيز کنم، چون طرح موضوعات اختلاف برانگيز مثل ازدواج، تربيت فرزند، پوشش، خورد و خوراک، حج و ... باعث تنش مي شود. انتظار ندارم اين حالت هم از بين برود، ولي اميدوارم رابطه ي خوبمان پايدار بماند.
ادامه دارد ...
دوستاني که براي نوشته ها دون مي پاشند، گاهي التماس دعا مي گ
ن. هر چند قبول اين درخواست ها بارمو سنگين مي کنه (چون مسئوليت مي آره)، ولي با جون و دل قبول مي کنم. حمّال حاجات شما مي شم و به امام رضا عليه السلام مي گم: آقا! زائراي راه دورت التماس دعا گفتند و من خدمت شما آوردم. شما خانواده مزد کارگر رو قبل از خشک شدن عرقش مي ديد؛ منم مزد اين حمّالي رو از خودتون مي خوام.
در ضمن، وقتي کسي التماس دعا مي گه، يعني برام دعا کن، نه اين که دعامو مستجاب کن!
[3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
[7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
[1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
[1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
[9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليهي افراد ممنوع
[آرشيو شده ها]
![]() | ![]() |