برترين حکمت، شناخت انسان به خويشتن و اندازه خود را نگاه داشتن است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----5660---
بازديد امروز: ----21-----
بازديد ديروز: ----32-----
کبوتر حرم

 

نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
شنبه 24/1/1387 ساعت 11:50 صبح

اولين دوشنبه ي سال 87 حرم بودم و مشغول نوکري. داشتم توي صحن هدايت قدم مي زدم که يه خانوم با بچه ش جلو اومد. فکر کردم مي خواد سئوالياين جا طلسم گنج خدايي، شکسته باش ... بپرسه، ولي وقتي نزديک شد با کلي شرمندگي گفت: «حاج آقا! (تقريباً همه به ما مي گن حاج آقا؛ رزقنا الله) ببخشيد که من اون روز موقع سال تحويل بهتون گفتم نمي خواد بخوني. ما رو حلال کنيد.»
وقتي رفت، تازه يادم اومد که اون روز چقدر بد و بيراه (به اشخاص حقيقي مثل خودم و حقوقي مثل نظام و آستان قدس و ...) شنيدم. يکي ش همين خواهر بود که وقتي پيشنهاد کردم براشون زيارت نامه بخونم، اعتراض کرد و مخالفت.
يادم اومد از «يا مقلّب القلوب و الابصار» که همه موقع سال تحويل خونديم و ديدم که خدا چه جوري دل اون خواهر رو دگرگون کرده. البته اون بنده خدا قصد بدي نداشت و من هم ناراحت نشدم. از اين کيف کردم که تجلّي مقلب القلوب رو توي حرم امام رضا عليه السلام ديدم؛ حرم امام مهربون.
اين معجزه نيست؟


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
جمعه 2/1/1387 ساعت 12:46 صبح

بعضي وقتا کنترل از راه نزديک هم سخت و غير ممکنه، چه برسه به از راه دور. اين جور مواقع، کسي که کنترل مي کنه بايد اون قدر قوي باشه که اوضاع رو بگيره تو مشتش.
امروز حرم رو مي گم. گفته بودند براي کشيک فوق العاده ي تحويل سال (به قول مشهديا سال تحويل) از ساعت 3 صبح حرم باشيد. به دستور آقايون، از نماز صبح (4:20) بست هاي منتهي به صحن انقلاب (سقاخونه) رو بستيم. ملت موج زنان وارد حرم مي شدن و ما از بست شيخ طبرسي به سمت صحن هاي ديگه راهنمايي شون مي کرديم. داشتم تأسف مي خوردم که اين بار هم مثل بقيه ي مناسبت ها نه اين ها از برنامه ها استفاده مي کنند و نه ما مي تونيم استفاده کنيم. حدود ساعت 7:30 (دو ساعت مونده به تحويل سال)، بس که جمعيت زياد بود، درهاي ورودي به حرم رو بستند؛ منظورم درهاي ورودي به خود حرمه نه ورودي رواق ها! خيلي دلم گرفت؛ در حرم امام رضا عليه السلام که بسته نمي شه. آستان قدس هر سال چند بار، مثل تحويل سال، تولد و شهادت امام رضا عليه السلام و ... با همين مشکل مواجه مي شه، ولي هنوز يه فکر اساسي بر نداشته. شنيده م کربلا حتي روز عاشورا هم اين محدوديت ها رو نمي ذارن، ولي اين جا ...
تازه سرمون خلوت شده بود که گفتند از ورودي خواهرا دارن فشار مي آرن که وارد شن. رفتيم براي کمک. غوغا و قيامتي بود. ما توي بازرسي بوديم و اون ور پشت نرده صدها زن پير و جوون. هر کي يه چيزي مي گفت: يکي يک ريز اشک مي ريخت و التماس مي کرد که: «من 24 ساعت راه اومده م که موقع تحويل سال تو حرم باشم. جون بچه ت، جون امام رضا بذار برم.» يکي داد مي زد؛ يکي تهديد مي کرد. گاهي دسته جمعي شروع مي کردن به «اللهمّ کن لوليّک» خوندن. گاهي پشت سر هم صلوات مي فرستادند. يه بار هم همه دم گرفتند که: «برادر راهو باز کن؛ برادر راهو باز کن» ... از اين طرف، بعضي از همکاراي من هم واقعا کم حوصله و بد برخورد مي کردند. صحنه هاي عجيبي بود. گاهي دلم براي اين همه زائر دل شکسته مي سوخت. گاهي با خودم و به اونا مي گفتم که بيرون و تو فرقي نداره. گاهي حسرت مي خوردم که کاش مسئولان آستان قدس يه بار از توي اتاق هاي شيشه اي شون بيرون مي اومدن و اين اوضاع رو از نزديک مي ديدن. گاهي از خودم مي پرسيدم اگه زن و بچه ي خودشون تو همين وضعيت گرفتار مي شدن، چه جوري برخورد مي کردن و ...
اين جاست که مي گم کنترل از راه نزديک هم ديگه کارآيي نداشت. بايد يکي وارد کار مي شد و اوضاع رو تو مشتش مي گرفت. يکي که همه قبولش داشته باشند و ازش حساب ببرند. يکي که هر حکمي بکنه هيچ کس ناراحت نشه.
به نظر من اگه همه مون يقين مي کرديم که کنترل اوضاع دست خود آقاست، اين مشکلات پيش نمي اومد. امروز هم آخرش خودش وارد کار شد و کاري کرد که زائراش از همون جا باهاش درد دل کنند. توي اون هير و وير، به کله م زد که براشون زيارت نامه بخونم. با صداي بلند، شروع کردم به خوندن و خواهرا و مادرا که انگار منتظر يه تلنگر بودند، زدند زير گريه. از اذن دخول شروع کردم براي اونا که پشت در مونده بودند: «اللهمّ انّي وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيّک صلواتک عليه و آله ...» خوندم تا رسيدم به اين جا: «يرون مقامي و يسمعون کلامي و يردّون سلامي» توضيح دادم که امام مهربون داره شما و حال و روزتون رو مي بينه، صداتون رو مي شنوه و جواب سلامتون رو مي ده ... تا لحظات تحويل سال که شروع کرديم: «يا مقلّب القلوب و الابصار ...» سال که تحويل شد، طاقت نياوردم و هاي هاي و هق هق، زدم زير گريه.
خلاصه، موج جمعيت که هر کسي حاجتي داشت و به اميدي اومده بود، با کنترل از راه نزديک آقايي که صاحب اون جاست، آروم گرفت و همه با لبخند رضايت وارد حرم شدند.
از اون جا که فارغ شديم يه گوشه وايسادم و شروع کردم به اشک ريختن و دعا کردن: براي فرج، براي پدر و مادرم، برادرا و خواهرام، پدر بزرگا و مادر بزرگام، دايي ها و خاله هام، عمه ها و عموهام، همسران و فرزندانشون، دوستام، همسايه هام، حق داران به گردنم، ملتمسين دعا، براي خودم و به همين ترتيب براي خانومم. ياد راننده اي افتادم که صبح تا فهميد من نوکر اين درگاهم، هر کاري کردم پول نگرفت و فقط گفت برام دعا کن. ياد همه ...
ممنونتم آقا بابت روزي اول سال. 


    دون بپاش ( )
نويسنده: احمد عبداله زاده مهنه
پنجشنبه 1/1/1387 ساعت 5:0 صبح

يا مقلّب القلوب و الابصار!
يا مدبّر الليل و النّهار!
يا محوّل الحول و الاحوال!
حوّل حالنا الي احسن الحال


سلام! سال نوتون مبارک. به عنوان عيدي دو تا عکس بسيار زيبا از حرم آقا امام رضا عليه السلام براتون مي ذارم که کار دوست عزيزم محسن بخشنده است.
 


من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا


 


 

مي شنوم ز قدسيان زمزمه ي رضا رضا

    دون بپاش ( )

  • هر چه داریم
  • [3/6/1387- 12:55 ع] آرزوي برآورده
    [7/5/1387- 3:40 ع] طور زندان
    [1/5/1387- 7:35 ع] امام رضا (ع)، چرخ و فلک، رونق اقتصادي
    [1/5/1387- 7:2 ص] مباد سازد از درت خدا مرا جدا، رضا!
    [9/4/1387- 8:44 ع] ورود کليه‏ي افراد ممنوع
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • بال بال

  • پارسي بلاگ
  • بال بال

  • فهرست موضوعي يادداشت ها

  • گذشته ها

  • قلم های دیگر

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •