سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
کبوتر حرم
 
خاطرات خدمت در حرم امام‌رضا علیه‌السلام

اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى، الصِّدّیقِ الشَّهیدِ، صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ

 

و خدا ما را خواند ...

در پرورش من عملاً هیچ حرفی از دین در میان نبود. بی‌آن‌که دلیلش را بدانم، من را غسل تعمید دادند و به دین مسیحیت درآوردند، به نظرم به‌خاطر این‌که در خانواده‌‌‌ی ما این شتری بود که درِ خانه‌‌‌ی همه می‌خوابید ...

تا این‌که یک روز قرآن را برداشتم و باز کردم و ناگهان این آیه را در برابر چشمانم دیدم: «اگر فرشتگان را بر آن‌ها بفرستیم و مردگان را بر آن‌ها برانگیزیم، باز هم ایمان نخواهند آورد مگر به خواست خدا ...» (انعام:111) ...

یک بار نامه‌ای به خدا نوشتم و آن را پشت شوفاژ اتاقم مخفی کردم؛ به این خیال که خدا، اگر وجود داشته باشد، می‌آید، آن را برمی‌دارد و دعاهایم را مستجاب می‌کند. اما فردا، نامه­‌ام از جایش تکان نخورده بود ...

یک روز در سایتی برخی پیش­گویی‌های علمی قرآن را می­‌خواندم که به آیات 37 و 38 سوره­‌ی «الرحمن» رسیدم ... این آیه از نابودی منظومه­‌ی شمسی ما سخن می­‌گوید. ذیل آن هم لینکی به سازمان فضایی آمریکا (ناسا) به چشم می‌خورد. نمی­‌دانستم آن صفحه چه مطلبی دارد، ولی وقتی روی آن کلیک کردم چیزی دیدم که زبانم را بند آورد و اشک در چشمانم حلقه زد. حالا ـ اگر باز هم شکی باقی مانده بود ـ دیگر یقین کردم که اسلام دین حقیقی خداوند است ... 

نامزدم به مناسبت هجدهمین سالگرد تولدم قرآنی به من هدیه داد. قرآن را که گرفتم خودم را عقب کشیدم و می‌خواستم آن را دور بیندازم. ولی چون نمی‌خواستم به نامزدم بی‌احترامی کنم، قرآن را داخل کمدم گذاشتم ... درست همان روزهایی که قرآن داشت توی کمد خاک می‌خورد، من از خدا می‌خواستم کتاب یا نشانه­‌ای برایم بفرستد که جواب تمام سؤالات عالم را در خود داشته باشد ...

خیلی وقت‌ها از من می‌پرسند: «چطور شد که تصمیم گرفتی مسلمان شوی؟» باید بگویم وقتی عقیده‌ای این­‌قدر روشن و منطقی مثل اسلام پیش روی آدم قرار بگیرد، چاره چیست؟ ...

مادرم همیشه می‌گفت (و هنوز هم می‌گوید): «هفته‌ای یک بار برو کلیسا، در مراسم دعا شرکت کن و بعد همه‌‌ی این خدابازی­‌ها را کنار بگذار!» ...

خدای من! هستی؟ صدایم را می‌شنوی؟ واقعاً وجود داری؟ من نمی‌دانم یهودی‌ام، یا مسیحی، یا مسلمان، یا کافر! خدایا! اگر هستی، من هرچه تا به حال درباره‌‌‌ی تو می‌دانستم، همین‌جا در این دریا می‌ریزم. خودت به من بفهمان، چون چیزی در درونم احساس می‌کنم ولی نمی‌دانم چیست! ...

از آن مرد مسلمان درباره­‌ی اسلام پرسیدم و او جواب داد: «دینی است زیبا، ساده و جزئی از زندگی روزمره.» اعتقاد راسخ و لحن آرام و در عین حال مطمئن او تکانم داد. او آن­‌قدر نسبت به دینش اطمینان داشت که نیازی نمی‌دید آن را در بیش از همان چند کلمه تعریف کند و به نظر من، تعریفش جامع و کامل بود. اولین بار بود که می‌دیدم کسی دینش را زیبا بنامد ...

حدود ساعت یازده ظهر آن روز در برابر دو شاهد، یکی کشیش سابق که قبلاً او را به نام پدر «پیتر جِیکوبز» می‌شناختیم و دیگری محمد عبدالرحمان، شهادتین را گفتم. چند دقیقه بعد، همسرم هم آمد و شهادتین را در حضور سه شاهد ادا کرد. (خودم را هم حساب کردم!) ...

*****

سرانجام به فضل خدا کار چاپ و نشر «و خدا ما را خواند ...» به پایان رسید. این کتاب، مجموعه‌ای از سرگذشت‌های تازه‌مسلمانان است که «زینب ترنر» - تازه‌مسلمان انگلیسی - آن را جمع‌آوری کرده و خداوند توفیق ترجمه‌ی آن را به این نوکر آقا عنایت فرموده است. آن‌چه خواندید، بخش‌هایی از این کتاب بود که همین ماه به بازار آمده است.

برای خرید اینترنتی کتاب می‌توانبد به اینجا بروید. اگر ساکن مشهد هستید یا ان‌شاءالله برای زیارت به مشهد مشرف می‌شوید، می‌توانید کتاب را از فروشگاه‌های انتشارات آستان قدس رضوی (به‌نشر)واقع در ورودی‌های باب‌الجواد (ع)، شیرازی (شیخ طوسی)، نواب صفوی (شیخ حر عاملی) و شیخ طبرسی تهیه کنید.

مرکز پخش: قم، خیابان صفائیه، کوچه 28، پلاک 149، انتشارات مهر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)
تلفن: 7746546-0251 تلفکس: 7838053 – 0251 همراه
09122752029




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: تازه‌مسلمانان
به‌تاریخ یکشنبه 90/4/12 به‌قلم احمد عبداله‌زاده مهنه
لوگوی دوستان
لوگوی دوستان
لوگوی دوستان لوگوی دوستان لوگوی دوستان
نگاه‌های دیگر



بالای صفحه



اینجا خانۀ خودتان است. کبوتر حرم