سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
EmamNaghi کبوتر حرم


خدا رحمت کند کسی را که این امر ولایت ما را زنده می‌کند. پرسیدند: امر شما چگونه زنده می‌شود؟ فرمود: علوم و معارف و احادیث ما را فرا گرفته و به دیگران بیاموزد. زیرا مردم اگر با زیبایی‌های سخنان ما آشنا شوند، از ما پیروی خواهند کرد. بحارالانوار، جلد ،2 صفحه 30

:امام رضا - علیه‌السلام - می‌فرمایند :

آخرین مطالب ارسالی
فاطمه تر از فاطمه(س)
کوثر بهشت
آواز «کبوتر حرم» در نمایشگاه کتاب
آموزگار «توبه اساسی» - به بهانه روز معلم
روضه ی «امین الله»
و خدا ما را خواند ...
[عناوین آرشیوشده]


عادتمان شده است که در چنین مناسبت‌هایی قلم به دست بگیریم و موعظه کنیم که: «خواهرم! حجاب فاطمه زهرا(س) را الگوی خودت قرار بده» یا «همسرداری را از فاطمه‌ی زهرا(س) یاد بگیر» و... . غالباً در چنین خطاب‌هایی، روی سخنمان با کسانی است که آنها را «بی‌فاطمه» می‌دانیم؛ کسانی که از مرحله پرت‌اند و اصرار داریم که آنها را به راه راست هدایت کنیم.  دنبالم بیا ...




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در شنبه 23/2/91 ساعت  3:28 عصر نظر

یا فاطمة‌الزهراء


بر مادر سرنوشت، زهرا صلوات
بر نور خداسرشت، زهرا صلوات


با حب علی بهشت واجب گردد
بر کوثر آن بهشت، زهرا صلوات 


ولادت ام‌الائمه، فاطمة‌الزهراء سلام الله علیها و روز مادر مبارک باد.




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در جمعه 22/2/91 ساعت  8:55 عصر نظر

و خدا ما را خواند ...


در بیست‌وپنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، کبوتر حرم را نمی‌بینید؛ ولی آوازش را خواهید شنید. این هم نشانی غرفه‌ی ناشر «و خدا ما را خواند ...»؛ هر قدر تخفیف گرفتید نوش جانتان!


نشانی ناشر «و خدا ما را خواند ...» در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در شنبه 16/2/91 ساعت  2:31 عصر نظر

 



شاید تا آن روز قدر کار معلمی را این‌چنین درک نکرده بودم. بچه‌های کلاس سوم راهنمایی آن ساعت معلم نداشتند و من، معلم زبان انگلیسی آن روزها، قول داده بودم که در چنان موقعیتی سراغشان بروم و برای آن‌ها که در آستانه یا اوایل سن تکلیف به سر می‌بردند، درباره‌ی مسائل مبتلابه دینی حرف بزنم. کاملاً دوستانه وارد شدم و سعی کردم لحنم اصلاً موعظه‌گرانه و تحقیرکننده نباشد. از سرریز معارف هم پرهیز کردم و فقط از مسائلی مثل تقلید، غسل‌های واجب، استبراء و... گفتم. بعد از کلاس، سیل سئوال‌ها به طرفم سرازیر شد، اما در این میان، سئوال صادقانه‌ی یکی از بچه‌ها - که کم‌وبیش سابقه‌ی شیطنت و بازیگوشی هم داشت - من را به فکر فرو برد: «آقا! ما یک توبه‌ی خیط (اساسی و درست‌وحسابی در لهجه‌ی مشهدی) لازم داریم. چه‌کار باید بکنیم؟» گفتم: «لازم نیست کار خاصی بکنی؛ فقط از خدا عذرخواهی کن و تصمیم بگیر دیگر آن گناه را انجام ندهی.»


 آن روز تازه فهمیدم چقدر مدیون معلمانم هستم و تازه فهمیدم معلم فقط آن آقا یا خانمی نیست که سر کلاس می‌آید، بلکه هر کس که گوشه‌ای از زندگی مثل بچه آدم را یاد آدم بدهد، معلم اوست. از همین رو، اولین و بزرگ‌ترین معلم، خود خداست که اسماء را به آدم تعلیم داد و وقتی که آدم به شیطان اعتماد کرد، باز هم خدا معلمش شد و یادش داد که چگونه با توسل به آن پنج معلم برگزیده، فاطمه و پدرش و همسر و فرزندانش علیهم‌السلام، رضایت خدا را بخرد. آدم آن «توبه‌ی اساسی» را از خود خدا یاد گرفت.


معلم‌های عزیز! ما همچنان به آن «توبه‌ی اساسی» نیاز داریم. یادتان را گرامی می‌داریم و حقتان را فراموش نمی‌کنیم.


 




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در دوشنبه 11/2/91 ساعت  2:27 عصر نظر

طرح از محمود نقوی


پشت به دیوار باران‌خورده‌ی صحن انقلاب، روبه‌روی پنجره‌فولاد و گنبد طلا، نگران چشمه‌ی چشم‌هایم ایستاده بودم که در پایان خدمت هفتگی، آن هم در ایام فاطمیه، خشکیده بود. زیارت امین‌الله «منتخب ادعیه و زیارات» به ابتدای صفحه‌ی سوم رسیده بود و من همچنان منتظر اشک بودم که «و اعلام القاصدین الیک واضحة» دلم را به کوچه‌های مدینه کشاند. خدایا! هر کس که آهنگ تو کند، نشانه‌هایش آشکار است. هر کس در کوچه‌های مدینه به دنبال تو بگردد، گذارش به خانه‌ای خواهد افتاد که «سد الابواب الا بابه». رسیدن به این خانه، نشانی نمی‌خواهد؛ خانه‌ی فاطمه - سلام‌الله علیها - را راحت می‌شود شناخت، از در سوخته‌اش!




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در دوشنبه 4/2/91 ساعت  2:27 عصر نظر

و خدا ما را خواند ...


در پرورش من عملاً هیچ حرفی از دین در میان نبود. بی­ آن‌که دلیلش را بدانم، من را غسل تعمید دادند و به دین مسیحیت درآوردند، به نظرم به خاطر این‌که در خانواده‌‌‌ی ما این شتری بود که درِ خانه‌‌‌ی همه می‌خوابید ...


تا این‌که یک روز قرآن را برداشتم و باز کردم و ناگهان این آیه را در برابر چشمانم دیدم: «اگر فرشتگان را بر آن‌ها بفرستیم و مردگان را بر آن‌ها برانگیزیم، باز هم ایمان نخواهند آورد مگر به خواست خدا ...» (انعام:111) ...


یک بار نامه‌ای به خدا نوشتم و آن را پشت شوفاژ اتاقم مخفی کردم؛ به این خیال که خدا، اگر وجود داشته باشد، می‌آید، آن را برمی‌دارد و دعاهایم را مستجاب می‌کند. اما فردا، نامه­‌ام از جایش تکان نخورده بود ...


یک روز در سایتی برخی پیش­گویی‌های علمی قرآن را می­‌خواندم که به آیات 37 و 38 سوره­ «الرحمن» رسیدم ... این آیه از نابودی منظومه­‌ی شمسی ما سخن می­‌گوید. ذیل آن هم لینکی به سازمان فضایی آمریکا (ناسا) به چشم می‌خورد. نمی­‌دانستم آن صفحه چه مطلبی دارد، ولی وقتی روی آن کلیک کردم چیزی دیدم که زبانم را بند آورد و اشک در چشمانم حلقه زد. حالا ـ اگر باز هم شکی باقی مانده بود ـ دیگر یقین کردم که اسلام دین حقیقی خداوند است ...


نامزدم به مناسبت هجدهمین سالگرد تولدم قرآنی به من هدیه داد. قرآن را که گرفتم خودم را عقب کشیدم و می‌خواستم آن را دور بیندازم. ولی چون نمی‌خواستم به نامزدم بی‌احترامی کنم، قرآن را داخل کمدم گذاشتم ... درست همان روزهایی که قرآن داشت توی کمد خاک می‌خورد، من از خدا می‌خواستم کتاب یا نشانه­‌ای برایم بفرستد که جواب تمام سؤالات عالم را در خود داشته باشد ...


خیلی وقت‌ها از من می‌پرسند: «چطور شد که تصمیم گرفتی مسلمان شوی؟» باید بگویم وقتی عقیده‌ای این­‌قدر روشن و منطقی مثل اسلام پیش روی آدم قرار بگیرد، چاره چیست؟ ...


مادرم همیشه می‌گفت (و هنوز هم می‌گوید): «هفته‌ای یک بار برو کلیسا، در مراسم دعا شرکت کن و بعد همه‌‌ی این خدا بازی­‌ها را کنار بگذار!» ...


خدای من! هستی؟ صدایم را می‌شنوی؟ واقعاً وجود داری؟ من نمی‌دانم یهودی‌ام، یا مسیحی، یا مسلمان، یا کافر! خدایا! اگر هستی، من هر چه تا به حال درباره‌‌‌ی تو می‌دانستم، همین جا در این دریا می‌ریزم. خودت به من بفهمان، چون چیزی در درونم احساس می‌کنم ولی نمی‌دانم چیست! ...


از آن مرد مسلمان درباره­‌ی اسلام پرسیدم و او جواب داد: «دینی است زیبا، ساده و جزئی از زندگی روزمره.» اعتقاد راسخ و لحن آرام و در عین حال مطمئن او تکانم داد. او آن­‌قدر نسبت به دینش اطمینان داشت که نیازی نمی‌دید آن را در بیش از همان چند کلمه تعریف کند و به نظر من، تعریفش جامع و کامل بود. اولین بار بود که می‌دیدم کسی دینش را زیبا بنامد ...


حدود ساعت یازده ظهر آن روز در برابر دو شاهد، یکی کشیش سابق که قبلاً او را به نام پدر «پیتر جِیکوبز» می‌شناختیم و دیگری محمد عبدالرحمان، شهادتین را گفتم. چند دقیقه بعد، همسرم هم آمد و شهادتین را در حضور سه شاهد ادا کرد. (خودم را هم حساب کردم!) ...


*****


سرانجام به فضل خدا کار چاپ و نشر «و خدا ما را خواند ...» به پایان رسید. این کتاب، مجموعه‌ای از سرگذشت‌های تازه مسلمانان است که «زینب ترنر» - تازه مسلمان انگلیسی - آن را جمع‌آوری کرده و خداوند توفیق ترجمه‌ی آن را به این نوکر آقا عنایت فرموده است. آن‌چه خواندید، بخش‌هایی از این کتاب بود که همین ماه به بازار آمده است.


برای خرید اینترنتی کتاب می‌توانبد به اینجا بروید. اگر ساکن مشهد هستید یا ان شاء الله برای زیارت به مشهد مشرف می‌شوید، می‌توانید کتاب را از فروشگاه‌های انتشارات آستان قدس رضوی (به‌نشر) واقع در ورودی‌های باب‌الجواد (ع)، شیرازی (شیخ طوسی)، نواب صفوی (شیخ حر عاملی) و شیخ طبرسی تهیه کنید. اگر هم مایل به دریافت کتاب با امضای ناقابل مترجم هستید، لطفاً مبلغ پنج‌هزار تومان به حساب زیر واریز فرمایید تا ان شاء الله در اسرع وقت به نشانی‌تان ارسال شود. لطفاً واریز مبلغ و نشانی پستی‌تان را از طریق ایمیل یا کامنت خصوصی اطلاع دهید.


شماره حساب سیبا: 0103978182000
شماره کارت: 6037991044116410
به نام احمد عبداله‌زاده مهنه


مرکز پخش: قم، خیابان صفائیه، کوچه 28، پلاک 149، انتشارات مهر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)
تلفن: 7746546-0251 تلفکس: 7838053 – 0251 همراه
09122752029




لینک مطلب
 توسط احمد عبداله‌زاده مهنه در یکشنبه 12/4/90 ساعت  12:41 صبح نظر


این‌جا خانه‌ی خودتان است
Copyright © 2008 - 2010 All Right Reserved , www.behesht8.ir