سفارش تبليغ

کبوتر حرم
کبوتر حرم
عنوان دیگری غیر از کبوتر حرم امام رضا علیه السلام برای خودم قائل نیستم؛ آن هم اگر خودش بپذیرد. هفته ای چند ساعت خادمش هستم و، همین ...



صحن جامع در آستانه ی نماز مغرب دیشب


آقا نیا! می‏خواهی بیایی که چه؟ ما که حالمان خوب است و کیف‏مان کوک؛ ملالی هم نیست، حتی با دوری شما! می‏گویند وقی بیایی، دین جدیدی می‏آوری. مگر همین دین الآنمان چه اشکالی دارد؟ ببین؛ دارم هشدار می‏دهم که اگر بیایی، در مقابلت می‏ایستیم.
اصلاً فرض کنیم آمدی و آمدی همین حرم امام رضا علیه السلام؛ جایی بهتر از این‏جا که پیدا نمی‏شود. فکر می‏کنی ما خادم‏های جدّت چه‏طور با شما برخورد می‏کنیم؟ البته می‏دانم که همه‏ی این حرف‏ها را خودت می‏دانی، ولی این دردها را به شما نگوییم، به که بگوییم؟
فرض کنیم آمدی و دیدی دارم خانم زائر میان‏سالی را که روی فرش‏های صحن جامع دراز کشیده، از خواب بیدار می‏کنم. کاری که همین دیروز کردم. اگر بگویی بگذار استراحت کند، می‏گویم: به ما دستور داده‏اند نگذاریم کسی در حرم بخوابد؛ بی احترامی است. اگر بگویی بی احترامی نیست، هیچ توجهی نمی‏کنم. اگر بگویی او سیّده است و از خانواده‏ی ما؛ امروز رسیده و فردا دارد می‏رود؛ می‏خواهد چند لحظه‏ای استراحت کند تا بتواند امشب را بیدار بماند و با من حرف بزند، باز هم به خرجم نمی‏رود. دستور از بالاست.
اگر ببینی دارم به زن و شوهر جوانی گیر می‏دهم که با مهربانی دست هم را گرفته‏اند و از من بپرسی مگر این کار چه اشکالی دارد، می‏گویم: این قرتی‏بازی‏ها یعنی چه؟! آن هم توی حرم امام رضا (ع)! آخر از بالا دستور داده‏اند؛ مگر من می‏توانم سرپیچی کنم؟
اگر ببینی مسیری را بسته‏ام و از من بخواهی اجازه دهم کسانی که کار ضروری دارند، رد شوند، قبول نمی‏کنم. اصرار کنی، باز هم می گویم: از بالا گفته‏اند.
اگر بگویی پیشنهاد کنید چند وضوخانه برای خواهران در نزدیکی رواق‏ها بسازند تا مجبور نباشند برای فرار از رفتن این همه راه تا دست‏شویی‏ها، لب حوض‏ها وضو بگیرند و شما هم مجبور نباشید به‏شان تذکر بدهید، می‏گویم: به ما چه مربوط؟ زائر باید با وضو وارد حرم شود. در ضمن دست‏شویی‏ها را دور از رواق‏ها ساخته‏اند که زائر بی‏خودی در حرم نماند و فقط زیارت کند و برود. یعنی درست همان حرف‏هایی که از بالا به‏مان گفته‏اند.
خلاصه آقا جان! وقتی برای ما فقط دستور از بالا مهم است و کسی را بالاتر از آن بالا نمی‏دانیم، می‏خواهی بیایی که چه؟ بیایی، مثل جدت امام رضا (ع)، و بلکه بیش‏تر از او، غریب می‏شوی. فعلاً نیا تا ببینیم خدا چه می‏خواهد!


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون






سوره‏ی کوثر را زیاد خوانده ایم و تقریباً همه از برش داریم، ولی غالباً حواسمان نیست که این سوره را می‏شود بارها و بارها چشید و تفسیر آن را در همین زندگی روزمره دید. دنبالم بیا...


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون





چشم، چشم، دو ابرو
فدای یک تار مو
چوب، چو
ب، یه گردن
که خم نشد به دشمن
خط، خط، دو تا پا

که خار خورد و خارا
حالا بکش یکی دست

یکی‏ش به یار پیوست
یه سینه‏ی بلانوش

زخمش نشه فراموش
ببین چه‏قدر قشنگه!

مال روزای جنگه
این همه ایّها الناس!

فدای دست عباس (ع)
میلاد حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و روز جانباز مبارک باد.


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




یادش بخیر زیارت کربلا ...
آن یار که گشته زاده و کشته ی اشک
آورده برای عابدان مایه ی رشک
دل در شب میلاد سه دل بند علی (ع)
در حسرت کربلاست، یا صاحب مشک!
عید میلاد گل های کربلایی مبارک باد.



× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




این هفته در حرم آقا علی بن موسی الرضا علیهما السلام میزبان خانواده‏ای هندی بودم که حالا مقیم استرالیا شده‏ند. نکته‏ی جالبی که خودم هم خبر نداشتم این بود که «محمد حنیف بسمی» و «فوزیه» - پدر و مادر خانواده - قبلاً سنی بوده‏ن و به لطف خدا به مکتب اهل بیت (ع) هدایت شده‏ن.
آخر خدمت داشتم با یکی از دوستان درباره‏ی این خانواده‏ی هدایت‏شده صحبت می‏کردم. اون هم از خاطره‏ی برخورد با جوونی گفت که به قول خودش پیرو ... بوده و «پیر»شون ...ه و در همین حرم امام رضا (ع) چالش کرده‏ن. جوون می‏گفته: «ما هم مثل شما هستیم و دوازده امام رو قبول داریم، فقط اذان ما 5 دقیقه زودتر از اذان شماست! در ضمن، از همه‏ی مکروهات پرهیز می‏کنیم، زن‏هامون باید پوشیه بزنن، لباس آستین کوتاه نمی‏پوشیم و ...»
به اون دوست توضیح دادم که با توجه به اصطلاح «پیر» و این عقاید بدعت‏آلود، اون جوون عضو فرقه‏ای با گرایش‏های صوفیانه بوده که به قول خودشون، عقاید و اعمالشون هیچ فرقی با تعالیم شیعه نداره، ولی کلی فرق داره!
توی ذهنم اون خانواده‏ی هدایت‏شده و این جوون گم‏راه رو کنار هم گذاشتم و به این فکر می‏کردم که زیارت اون خانواده ان شاء الله قبوله و ذخیره‏ی آخرت و مایه‏ی برکت‏شون در دنیا، ولی زیارت این آدم نفهم و گم‏راه هیچ دردی ازش دوا نمی‏کنه!


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




السلام علیک یا رسول الله


می‏گویند سخت ترین عذاب برای عاقل آن است که با چند نادان زندانی‏اش کنند. نادان، نه حرف عاقل را می‏فهمد و نه درد او را و سخت‏تر این که گاه، درد او را بد می‏فهمد و با دردهای حقیر خود یکی می‏بیند و او را در تنگنای نگاه جاهلانه‏ی خود اسیر می‏کند. راستی که هم‏زیستی و هم‏نشینی عاقلان کم‏شمار با جاهلان پر شمار، عذاب سختی است!


و چه رنجی از این بالاتر که مردی در کمال عقل، زندانی دوره‏ای باشد که از فرط نادانی مردمان، «جاهلیت»اش بخوانند؟ مردی که از ازدحام جاهلان زمین به خلوت غاری در دل کوه پناه ببرد تا با کسی درد دل کند که حرف او و درد او را می‏فهمد و از دور‏دست‏ترین گوشه‏های دلش هم آگاه است.


محمد – صلی الله علیه و آله و سلّم – مدت‏هاست که دل‏سرد از سردی روح همسایگان، در کنج «حرا» حرارت می‏گیرد و برای مردمش هدایت طلب می‏کند. و مبعث، روز منت همیشه‏ی خدا بر بندگان است که برگزیدگی ازلی محمد (ص) را به عالم و آدم اعلام می‏کند و را برای بارور کردن «عقل» آدمیان، از بلندای «نور» به میان ظلمت‏زدگان و زمین‏خوردگان فرو می‏فرستد.


محمد (ص) با به دوش کشیدن بار رسالت، به زندان جاهلیت باز می‏گردد تا غل و زنجیر از دست و پای زندانیان بردارد و این، آغاز 23 سال رنج بی‏نهایت برای شکوفا کردن عقل مردمان است. پیامبر (ص) در روز مبعث می‏پذیرد تا با «نزول» از مقام رفیع عقل خود، به اندازه‏ی عقل مردمان سخن بگوید و ظرف عقل آنان را چنان فراخ کند تا کلام نازل شده‏ی الهی بر جانشان بنشیند. می‏پذیرد که تا پای جان، مجاهد راه هدایت شود، هجرت کند، سختی بکشد، وفا کند و جفا ببیند. مبعث، روز وام‏داری همه‏ی آدمیان به مقام رسالت و جشن شکوفایی عقل بشریت به دست پیامبر رحمت است.


و رسول مهر برای آن همه رنج و تلاش هیچ مزدی از امتش نمی‏خواهد، مگر «مودّت اهل بیتش» که نه تنها در محبت، بلکه اطاعت از آن ها تجلی می‏یابد. اگر او برای بارور کردن عقل ما به سراغمان آمده است، بی‏تناسب نیست که پای سفره‏ی معارف فرزندش امام موسی بن جعفر علیهما السلام بنشینیم که دیروز سوگوار شهادتش در بند بی‏صفتی دشمنان و بی ‏معرفتی دوستان بودیم. امام در روایتی زیبا و طولانی، هشام بن الحکم را با خطاب‏های پدرانه‏ی «یا هشام! یا هشام!» ندا می‏دهد و با تمام پیروانش تا انتهای تاریخ از فضیلت عقل و تعقل سخن می‏گوید. «عبد صالح» خدا به یاد می‏آورد که خداوند در قرآن کسانی را نکوهش می‏کند که تفکر و تعقل نمی‏کنند، و اکثریت را سرزنش می‏کند که بیش‏تر آدمیان «لا یعلمون» و «لا یعقلون» اند، و اقلیت را می‏ستاید که شمار کمی از مردم «مؤمن» و «شکرگزار» اند، و «اولوا الالباب» را به نیکی وصف می‏کند که خداوند آن‏ها را به زیباترین زیور یعنی «حکمت» آراسته است، و «به هر که حکمت دادند، خیر کثیرش داده‏اند»، و همین صاحبان خرد اند که پند می‏گیرند و پدیده‏های جهان را نشانه‏های خدا می‏دانند.


و شاید در برابر کسانی که پیوسته از «دل» دم می‏زنند و عقل را کم‏فروغ می‏پندارند، در تفسیر آیه‏ی «انّ فی ذلک لذکرى‏ لمن کان له قلب» حرف آخر را می‏زند و «قلب» را به «عقل» تفسیر می‏کند.


و باز می‏فرماید: هشام! هر چیزی رهبری دارد و رهبر عقل، تفکر است، و رهبر تفکر، خاموشی و کم‏گویی. و هر چیزی مرکبی دارد و مرکب عقل، تواضع است.


هشام! عاقل کسی است که حلال، او را از شکر خدا باز ندارد و حرام، صبرش را از او نگیرد.


هشام! هر کس سه چیز را بر سه چیز مسلط کند، به نابودی عقل خود کمک کرده است: روشنایی تفکرش را با آرزوهای دور و دراز تاریک کند، شگفتی‏های حکمتش را با زیاده‏گویی از بین ببرد، و نور عبرت‏آموزی‏اش را با خواهش‏های نفسش خاموش کند.


هشام! عاقل به دنیا و اهل آن نگاهی انداخت و دریافت که رسیدن به دنیا سختی بسیار دارد، و به آخرت هم نگاهی انداخت و دید که رسیدن به آخرت هم سختی بسیار دارد، و همین شد که آن سختی را برگزید که ثمره اش ماندگار تر باشد. (برگرفته از اصول کافی، ج 1، ص  14، روایت 12)


و از دست ما برای قدردانی از این وجود والا و نبیّ نازنین چه بر می‏آید جز آن که بر او و خاندانش – پیشگامان اندیشه و پیشوایان هدایت - درود فرستیم:


اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون





تعطیلات تابستون و ایام ماه رجب باعث شده این روزها امام رضا علیه السلام میزبان زانران بیش‏تری از همه جای دنیا باشند و کار ما نوکرها هم چند برابر بشه. از زیاد شدن کار اصلاً گله‏ای نیست، که ما هر چه بیش‏تر به زائران خدمت کنیم، خوش‏حال تر و راضی تریم. مشکل این‏جاست که به خاطر تصمیم‏های غلط آقایون مسؤولان آستان قدس، مجبوریم گاهی سخت‏گیری کنیم و در حقیقت، به جای خدمت، زائران رو اذیت کنیم. خلاصه، این روزها شرمنده‏ی همه‏ی مهمون‏های امام رضا (ع) می‏شیم به خاطر این زائرآزاری.


نمونه‏ی بارز این اذیت‏ها، مسؤولیت سنگین و بسیار سختیه که خودمون به‏ش می‏گیم «بست‏بستن». اگه ان شاء الله راهی زیارت امام رضا (ع) هستید، یادتون نره که هر روز نزدیک اذان ظهر و مغرب، مسیرهای منتهی به صحن انقلاب (یا همون سقاخونه) بسته می‏شه. به این مسیرها که حالت بلوار دارند، بست می‏گن. (ما که بالاخره معنی این کلمه رو نفهمیدیم.) یعنی بست‏های شیخ طوسی (ره)، شیخ طبرسی (ره) و شیخ حرّ عاملی (ره) حدود یک ساعت قبل اذان بسته می‏شن. (معمولاً تابستون‏ها بست شیخ بهاء الدین (بهایی) - بین مسجد گوهرشاد و صحن جمهوری - هم بسته می‏شه).


حالا تصور کنید که خیلی‏ها این مسأله رو نمی‏دونند و مثلاً خانواده‏شون رو توی صحن انقلاب می‏ذارن تا برن وضو بگیرن و وقتی بر می‏گردند، با یه عده خادم چوب‏پر به‏دست رو‏به‏رو می‏شن که به هیچ وجه!  به کسی اجازه‏ نمی‏دن رد بشه.


راستش من همیشه سعی می‏کنم یه کاری کنم که در عین مسدود کردن مسیر، زائرها خیلی هم اذیت نشن و اون هایی که واقعاً کار دارن، بتونن رد بشن. این هفته مسدود کردن بست شیخ حرّ عاملی (ره) - عالم بزرگ و مظلوم شیعه که خیلی‏ها نمی‏دونن مرقدش توی صحن انقلابه - با ما بود. متأسفانه دوستان اصلاً برخورد خوبی با زائران نداشتند و انصافاً اذیت می‏کردند. تا جایی که صدای من هم در اومد. همه می‏گفتند حداقل به اندازه‏ی کسانی که دارن خارج می‏شن، اجازه‏ی ورود بدید، و حرف حقی می‏زدند. من هم پیشنهاد کردم برای جلوگیری از ازدحام، مثل چراغ راهنمای سر چهار‏راه‏ها عمل کنیم؛ چند دقیقه مسیر ورود و چند دقیقه مسیر خروج رو ببندیم تا رفت و آمد به طور طبیعی‏تری انجام بشه. ولی گوش دوستان بدهکار نبود. توی همین هیر و ویر، یکی از خادمان باسابقه‏ی حضرت - که به قول خودش 20 ساله توی حرمه - با یه خادم خیلی کم‏سن و سال‏تر جرّ و بحثش شد و به هیچ وجه کوتاه نمی‏اومد و عزمش رو جزم کرده بود که طرف رو  به قول معروف تا مرحله‏ی منع تشرف ببره! من که به جای اون آقا خجالت کشیدم ...


بالاخره یواشکی به یکی از خانوم‏های منتظر پشت نرده گفتم: من اگه جای شما بودم، به حرف این‏ها (هم‏کاران خودم) گوش نمی‏کردم و هُل می‏دادم و رد می‏شدم! (البته با رعایت محرم و نامحرم!)


دست آخر هم طاقت نیاوردم و ول کردم و اومدم که خودم رو به نماز جماعت مغرب و عشا برسونم. (البته پستم از نظر قانونی تموم شده بود.) بعد هم که به آسایش‏گاه رفتم، از دوستان شنیدم که بالاخره با ایستادگی ملت، راه باز شده و همه از سدّ خادمان حضرت رد شدند!


خدایا! به حق امام رضا (ع) زائران آقا رو از دست زائرآزاری ما خادم‏ها و ما خادم‏ها رو از دست قوانین مسخره‏ی مسؤولان حرم نجات بده! آمین! یا ربّ العالمین!


پ.ن. ان شاء الله به‏زودی با یک پست مفصل درباره‏ی توصیه‏های کاربردی به زائران تابستونی آقا خدمت می‏رسم.


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




 هذا خلق الله فارونی ماذا خلق الذین من دونه


دیروز تا از سر پُستم توی بست شیخ طوسی (ره) به آسایش‏گاه برگشتم، کتم رو در آوردم و دیدم پیراهنم از شدت گرما، شوره زار شده! ساعت 6 بعد از ظهر که برای پاس بعدی داشتم از صحن جامع رضوی می‏گذشتم، هوا ابری شده بود، ولی گرما همچنان تن رو آزار می‏داد. توی بست باز هم به سایه‏ی دیوار صحن جمهوری پناه بردم و در امتداد سایه قدم می‏زدم. نگاهم رو به بالای سر در ورودی شیخ طوسی (ره) انداخته بودم و ابرهای زیبای آسمون رو تماشا می‏کردم که آسمون برقی زد و بعدش هم صدای رعد بلند شد. چند لحظه بعد هم یکی-دو قطره‏ی بارون صورتم رو نوازش دادند. بارون کم کم شدیدتر و با وزش باد همراه شد. صحنه‏ی عجیبی شده بود. زائرانی که تا چند دقیقه‏ی پیش داشتند راحت رفت و آمد می‏کردند، همه زیر سردر ورودی حرم، پای دیوار صحن جمهوری و خلاصه هر جایی که پیدا می‏کردند، پناه گرفته بودند. بارون و تگرگ جرأت رفت و آمد رو از همه گرفته بود. احساس کردم خدا می‏خواد نشون بده که می‏تونه در چند لحطه این همه آدم رو سوسک کنه! منی که باد به غبغب انداخته بودم و چوب‏پر به دست قدم می‏زدم و خودم رو کسی حساب می‏کردم، حالا سوسک شده بودم و یه گوشه کز کرده بودم و جُم نمی‏خوردم. پاس‏بخش‏ها و مسؤولان بالاتر و بالاتر هم سوسک شده بودند! چون دیگه نمی تونستن به من گیر بدن که چرا خلاف مقررات عمل کرده‏م و روی سرم مشما کشیده‏م و تازه از صحنه عکس گرفته‏م! خلاصه دیروز خدا همه‏مون رو سوسک کرد تا بفهمیم هیچ‏چی نیستیم، بلکه با معرفت بیش‏تری در محضر امام رضا علیه السلام باشیم.
بارون که بند اومد، چشمم به صحنه‏ی زیبایی افتاد که به عمرم ندیده بودم: رنگین کمانی بسیار زیبا که از پنجره‏ی چشم من، از شمال غربی مقبره‏ی شیخ طبرسی (ره) بالا می‏اومد، به طاق آسمون که می‏رسید، کم‏رنگ تر می‏شد و وقتی روی گنبد طلای آقا فرود می‏اومد، رنگش بیش‏تر می‏شد، البته نه به اندازه‏ی اولش؛ شاید چون خجالت می‏کشید پیش گنبد آقا خودنمایی کنه.


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




صبح دوشنبه، روزی که باید در حرم علی بن موسی الرضا (ع) می‏بودم، برای نماز راهی حرم علی بن ابی طالب (ع) شدم. بعد از نماز، بهترین کاری که به ذهنم می‏رسید، خواندن زیارت جامعه‏ی کبیره بود: السلام علیکم یا اهل بیت النبوّة، و موضع الرّسالة، و مختلف الملائکة ... دنبالم بیا ...


× نوشته شده توسط احمد عبداله زاده مهنه | لینک ثابت | مشت دون




آخرین مطالب وبلاگ



Copyright 2010 Designer Mohammad Rfiei & pigeonofharam.blogfa.com